X
تبلیغات
دل نوشته ؛ دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
 
دل نوشته ؛ دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
 
 
 

یکی ازدوستان صبح زنگ زدوپیشنهادکردنمازظهررابه امامت آیت الله بهجت بخوانیم.من هم قبول کردم .توفیقی اجباری نصیب من شد.ظهربه مسجد"خانم" درگذرخان رفتیم.خیلی شلوغ بود.همه جاپربودوبه سختی توانستیم یه جایی برای خودمان پیداکنیم.اذان گفته شد.همه منتظرآمدن ایشان بودند.

به محض ورود همه ازجابرخواستندوهمه چشمها به یک سو خیره شد.

نمازکه تمام شد هرکس سریع مهروکفشهایش رابرمی داشت وبه سرعت به سوی درخروجی می دوید.مسیر خروج ایشان ازانبوه جمعیت مجالی به آدم نمی دادکه که جایش رادرست کند.

همه نگاهها به دربود.همه دوربینهاآماده بودند.من ودوستم به طرف محراب رفتیم تاایشان را ازنزدیک ببینیم.

همه سرپا ایستاده بودند.ومنتظر نگاهی ازآیت الله بهجت که به سوی آنها بیفتد.

یکی ازمسولین باصدای بلندهمه را به نشستن دعوت کردتا آقای بهجت بتوانند همه را ببینند.

آن جمعیت ازپیروجوان تازن ومرد که درمسیر خروجی بودندمنتظر نگاهی ازسوی ایشان بودند.

آقای بهجت به جمعیت می نگریستند.تک تک آنها را به نگاه خود میهمان میکردند.

همه التماس دعا میگفتندولی کسی نمیتوانست با ایشان صحبت کند.

سیدی درآن میان به من گفت:این همه انتظارواشتیاق برای نگاه یک انسان صالح چه دردسری داردوچه صفی بسته شده،آنوقت که مولا صاحب الزمان (ع) تشریف بیاورنددرکجای صف ایستاده ایم یا اصلا ما درصفوف دیدارایشان خواهیم بود.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 14:51  توسط دلنوشته  | 
خدايا من خجلم درپيشگاهت که خودم را آدم مي دانم همنام کفار.
من شرمنده ام ازاينکه ازهمنوعانم افرادي ستمگر و ظالم به وجودآمده است.
خودرادربرابرت شرمسارمي بينم که درعالمي هستم که عمرها،ابوبکرهاوعثمان ها خلق شده اند.
خودراسرافکنده مي پندارم که درملکي پا نهاده ام که شمرومعاويه و يزيد نفس کشيده اند.
به درگاهت توبه ميکنم که ازمخلوقاتي هستم که ابن ملجم ها راپرورش داده.
مرا عفوفرما که اگر تروخشک باهم بسوزندمن هم درزمره کفارباشم.
چه خوب بود لااقل سگي بودم وبه اين افتخارمي کردم که ازنسل آنها نيستم.
اينها فلسفه خلقت را به بازي گرفته اند.
من که مخلوق توام دلت مي آيد درآتشت بسوزم؟
تو که خالق مني ازسوختن من چه نصيبت مي شود؟
دستم را بگير والاتر از مادري که فرزند عقب مانده اش را دربرمي گيرد.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 19:43  توسط دلنوشته  | 

یه موقع من برات چک سقید میکشم ،وقتی میری بانک سرخورده برمی گردی،حتي اگه پنج هزارتومان هم نوشته باشي.

ديگه چکهاي من برات اعتبارنداره.

وقتي بيل گيتس چک سفيدبرات بکشه،ميتوني هرچي پول تو حسابش داره بيرون بکشي وباهاش خيلي چيزا بخري.

با کل پولاي ثروتمندترين آدم چيزهاي محدودي ميشه خريد.

يه موقع خداميگه بيا اين کارو بکن من بهت چک سفيد امضايي ميدم که هرچي دوست داري وميتوني تصورکني با اون وصول ميشه.

چک خدابرگشت ناپذيره.

راههاي زيادي براي گرفتن اين چک وجودداره ولي چندتاشو ديدم.

فقط بايد با اعتقادکامل واردبشي وگرنه چک برگشتي هم نصيبت نميشه.

۱-چهل روزهزارصلوات همراه با "وعجل فرجهم"بفرست.

۲-چهل شب پيوشته برو جمکران.

۳-بعدازنماز برو به سجده وآيت الکرسي بخون.

۴-اگه بدهکاري هرروز بگو"الهم اغنني بحلالک عن حرامک وبفضلک امن سواک"

۵- زيارت عاشورارابعدازنمازصبح بخون.

۶-محبت علي(ع)واولادش رادرقلبت واردکن.

و....

قبل از گرفتن چک براش نقشه بکش که ميخواهي چي بنويسي.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 15:23  توسط دلنوشته  | 
سیدامشب می گفت: یه جایی رو این زمین هست که جمعیت زیادی سالی یکباراونجاجمع میشن ،مولاولی عصر عجل الله هم حضورداره،آقاهمه رو ازنزديک مي بينه وتک تک اونها رو ميشناسه،همه مردم هم آقا رومي بينن ولي ايشونو نميشناسن.
سيدمي گفت:خداخودش قول داده کسايي که اونجا جمع ميشن خواسته هاشونوبرآورده مي کنه وتمام گناهاشونو مي بخشه مثل اينکه تازه متولد شدن.
تصور يه همچين جايي برام خيلي سخته.قطعه اي ازبهشته يابهشت ازاون جداشده؟
خداخودش قول داده.مگه ميشه زيرقولش بزنه؟
چطور ميشه تصورکردآقا ما رو ببينه وماهم آقا رو ببينيم.
يعني خواب ما تعبير ميشه؟يعني آرزومون برآورده ميشه؟يعني تازه متولدميشيم؟
خداميگه:هرکی شک کنه که خدا اونوبخشيده يا حاجتشو داده يا نه،بزرگترين گناهو مرتکب شده.
چي بهترازاين؟
بزار پام به عرفات برسه، ميگم خدايا خودتو بهم بده.
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 20:31  توسط دلنوشته  | 

دنیای عجیبی داریم یا آدمای عجیب تر.فکر می کنیم همیشه همینطوری که هستیم می مونیم.یا اینکه پیشرفت می کنیم.هرروزبایدبهترازدیروزباشم.

اصلابه آینده فکر نمی کنیم اگرهم فکر کنیم به بلندی هاش نگاه میکنیم.

دومردویک زن رو دیدم که دورمادرشون جمع شده بود.مادرکهنسالی که ازپیری زیادنمی تونست ازجاش بلند شه.

پسراش دستاشو گرفتند ویکی ازاونا مادرشو بقل کردوبا خودش برد.

یه روزی این مردتوبقل همین مادربود،الان مادرتوبقل بچه.

اینو که دیدم یادجریانی افتادم.سالهای پیش که جنازه شهیدارو آورده بودندویه مشت استخوانی بیشتر نبودمادری برای وداع با پسرش رفته بالای سرتابوت .جنازه بچه شو بقل گرفته بود وگریه میکرد.

بااون لهجه آذریش بلندمی گفت:یادته وقتی بچه بودی وگریه می کردی من برات لالائی می خوندم حالا من دارم گریه میکنم ، پاشو برام لالائی بخون.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 10:33  توسط دلنوشته  | 

خداراشکرتوفیقی نصیب من شده که بتوانم شبی بیست دقیقه پای صحبتهای یکی ازصالحین باشم وازسخنان گهربارایشان درمسجدی مقدس که به دستورپدرامام زمان بناشده وآنحضرت توجه خاصی به آنجا دارند استفاده کنم.ایشان آیت الله روحانی هستندکه درمسجدامام حسن عسگری (ع)قم بعدازنمازعشاءتشنگان حقیقت را سیراب میکنند.اگرخدابخواهد میخواهم گلچینی ازسخنان ایشان رابنویسم تابرای خودم یادآوری شودگفته ایشان برای من حجت است ونیازی به دانستن منبع آنهاندارم.

{زیارت امام رضا(ع) حکم هزار حج وعمره دارد.اگر میخواهید برکت زندگی تان زیاد شودیک زیارت به نیابت ازحضرت عبدالمطلب بجا آورید.ازنشانه های قبولی زیارت این است که بعداززیارت ببینیم ایا کارخوبی انجام دادیم یا نه.اگر مثلا بعدازبیرون آمدن به نامحرم نگاه کردیم نشانه عدم قبولی زیارت است.

ماباید بدانیم چگونه ازحضرت چیزی بخواهیم وقتی راهش را پیدا کردیم آنوقت است که آقا هرچه بخواهیم به ما میدهد.راهش این است که حضرت رابه مادرش زهرا(س)قسم بدهیم.}

بعدازصحبتهای ایشان رفتم جمکران.جای همه خالی.خدامیدونه تک تک شماهارابااسم یادکردم.یه سری به محل چاه حضرت زدم.باید بدونید اونجاچه جائیه.هرکسی برای خودش یه گوشه ای نشسته بودوکاغذوقلمی دردست داشت وچیزی مینوشت.ازبچه 5ساله که شاید نقاشی میکردتا پیرمرد70 ساله ای که به کمک زن 60ساله اش داشتند مینوشتند.هرکس یه نامه ای داشت به مولاش مینوشت.

یکی شایدنوشته بود:یاامام زمان، من بدهکارم کمکم  کن.دیگری:من دخترم دم بخته میخوام جهازبخرم پول ندارم.اون یکی:من سال دیگه کنکوردارم کمکم کن قبول شم....یا امام زمان کی می آیی؟...

به قول یکی ازعرفا که:ما آمده ایم تا کولی بدیم ، نه اینکه کولی بگیریم(مرحوم کربلائی احمد تهرانی)

اون طرف یه عده دختردانش آموزداشتند دعای امام زمان را باصدای بلند میخواندند.

آنطرفتر زنی داشت نذری پخش می کرد.

یه گوشه دوزوج جوان درخلوت نمازجماعت دونفره میخواندند.

به هرحال هرکس با یه فکری اومده بود.ولی همه به خاطر یه چیز.

اون هم ابرازارادت به محضر مولاشون بود.

حالامگه میشه یه جا دوستداران کسی جمع شده باشندواصل کاری نباشه؟

اگه نباشه که خیلی بی معرفته.ولی مولای ما که میدونم معرفتش خیلی بیشترازاینهاست.

حالا من هم خودم را جای دوستداران مولا جازده بودم لای اون جمعیت راه میرفتم بلکه ماهم چون بین اون آدما هستیم  نگاش هم به ما می افته.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 21:22  توسط دلنوشته  | 

تصور میکنم توقطارهستم وکنارپنجره ایستادم وبیرون رو نگاه می کنم ،منتظرم تا گنبد طلایی رو ببینم.وقت سحره وخورشید کم کم داره بیرون میاد،يه صدايي ازدور مي شنوم.صدا بيشتر ميشه.سوت قطارهم به صدادراومده وباصداي چرخهاي قطاروريل ادغام شده.همه ازکوپه ها زدن بيرون.همه کنارپنجره بيرون رو نگاه ميکنند.

صداي واصح ترميشه.صداي بال زدن کبوتراس.

حس ميکني؟

......

تودل یه مزرعه یه کلاغ رو سیا

هوایی شده بره پابوس امام رضا

اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراس

آخه من کجا برم یه کلاغ که روسیاس

من که توی سیاها ازهمه روسیا ترم

میون اون کبوترا باچه رویی بپرم

توهمین فکرابودش، کلاغ عاشقمون

یه دلش میگفت برو،یه دلش میگفت بمون

که یهوصدایی گفت تونترس وراهی شو

به سیاهی فکرنکن، تویه زائری برو

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:37  توسط دلنوشته  | 

حاج آقای دانشمندراباید بشناسیدیااسمشان راشنیده باشید.ایشان خطیبی توانادراصفهان هستندکه البته درشهرهای مختلفی هم برنامه داشته اند.لحن ایشان شباهت زیادی به مرحوم کافی دارد.

روزی پای منبرایشان بودم داستان جالبی را تعریف کردند که مضمون آن رافقط به خاطردارم وسعی میکنم بتوانم حق مطلب رااداکنم.

روزی یک عده کوهنوردبرای فتح قله ای به یکی ازارتفاعات می روند،هوابسیارسردبود.برف ویخ دیواره هاراپوشانده بود ناگهان پای یکی ازآنهالیز میخورد وسقوط میکندولی طناب اوبه قطعه سنگی گیرمیکندومانع برخوردش به زمین میشود.اوآن بالا آویزان می ماند.

مردخیلی میترسد هرچه فریاد میزندکسی صدای اورانمی شنود نمیداند چه کند.هواتاریک شده بود وهیچ جا دیده نمیشدفقط صدای زوزه بادشنیده  میشد.هواهمچنان سردتر میشد.

یادش افتادخدایی دارد.شروع میکند به حرف زدن باخدا.

خدایا منو نجات بده .قول میدم هرچی بگی گوش کنم دیگه گناه نمیکنم توبه میکنم...

خداهم گفت باشه من تورونجات میدم وتوهم باید بنده خوبی باشی.حالا کاری که میگم بکن وطنابت بالای سرت راپاره کن.

مردتعجب کردوگفت پاره کنم؟اگه پاره کنم که میخورم زمین وکشته میشم.من ازتو کمک خواستم.

خداهم گفت تنهاراه برای نجات توهمین است.اگرمیخواهی زنده بمانی این کاررابکن.من میروم واگرتصمیمت راگرفتی من را خبرکن.

مردماند وتصمیم برای نجات خودش.فکر کرداگرطناب راپاره کنم کشته میشوم واگرپاره نکنم ازسرما میمیرم...

 

هفته بعدروزنامه هاتیترزدند:

کوهنوردی به علت سرمای شدیددرارتفاع یک متری اززمین جان باخت.

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 9:47  توسط دلنوشته  | 

وقتی عاشق میشی هی خودتو به این در واون در میزنی تا ببینیش.وقتی راه میری اصلا نگات جلوی پات نیست همش تو فکرشی .یه آدم به شمایل اون ازدور میبینی قلبت شروع میکنه به زدن.فکر میکنی خودشه.

یااصلا خودش هم باشه وقتی ضربان قلبت کندشد دیگه اون حس قبلی رو نداری.فکر میکنی انگار نه انگار که چندلحظه پیش داشتی خودتو براش می کشتی.یه حس تازه ای بهت دست میده.

معشوقت برات عادی میشه.که خیلی وقته اونو داری.

حالا خوبه که ازپیشت بره وببینی دوباره اون حس قبلی میاد سراغت.ولی یه کم قوی تره.

تو دوباره عاشق شدی .عاشق تر شدی.این دفعه دیگه فرق میکنه با دفعه قبلی.دوست داری دوباره بری پیشش.چون فکر میکنی این دفعه سعی میکنی حداقل بهش بگی دوسش داری.دفعه پیش که انگار خواب بودی.

ثانیه هارو میشماری میگی کاش اون دفعه که دیدمش بهش میگفتم.خودتوسرزنش میکنی شاید ازخودت هم بدت بیاد وبیزاربشی که چرااینطوری شد.

حسین جان منکه دفعه پیش خواب بودم.یااصلا نمیدونستم عاشقتم.حالاکه دیدمت فهمیدم چه بهشتی روازدست دادم.من دفعه قبل توروندیده بودم .ندیده عاشقت بودم حالا که دیدمت میتونم عاشق نشم.

هرشب دلم پرمیکشه تو صحن وسرات.دلم تنگه برای شبای کربلات.قدم زدن زیربارون تو بلواربین الحرمینت.

میشه بگیه چرااونایی که خودشون برات میکشن،محرما به سروصورتشون ميزنن وقتي ميان کربلا يه حال عجيبي بهشون دست ميده.فکر ميکنند بچه اندوبقل مادرشون.يک کيف وحظي مي برن.مگه کربلا محل دردوبلا نيست؟

آره درسته هرچي غم بود زينيب با خودش برد.

یادتونه اون شب که رسیدم کربلا ناخودآگاه رفتم حرم برادرت وگفتم:السلام علیک یااباعبدالله؟من تادیروز فکر میکردم چرااون اشتباه راکردم.ولی حالا فهمیدم هرکی میاد کربلا برای خدمت رسیدن باید ازعباس اجازه بگیره.

حسین جان،من دلم تنگ شده برای نمازخوندن کنارمنبر پدرت.برای آب خوردن ازچاه خانه مادرت.

من بی اجازه رفتم تو اتاقتون.راضی هستید؟من شرمنده ام که بی اجازه واردخانه ای شدم که فلک نورش راازآنجا میگیرد.

منو میبخشید که راه رفتم اونجایی که پدرومادرت قدم گذاشته بودند؟که چشمای گناهکارم به محل غسل پدرتون افتاد؟

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 16:8  توسط دلنوشته  | 
یه متنی رابرای امشب آماده کرده بودم.تایپ هم کرده بودم.ولی وقتی بازش کردم دیدم چیزی نشون نمیده.یه صفحه سفید بدون هیچ حرفی.موندم...
من که اونو به عشق مولا علی(ع)نوشته بودم خودمو هرچی میتونستم نزدیک کزدم بهشون وباتمام احساس نوشتم.گفتم عیبی نداره ازاول مینویسم.شروع کررم ولی هیچ چیزی یادم  نیومد.هرچی فکر کردم نه یادم می آمد نه دستم به قلم میرفت.
عجیب بود.
میدونی یادچی افتادم.یادمظلومیت آقا
اینجاهم مظلومه.شاید نمیخواستند ازشون بنویسم.
فقط تیترش را یادم اومد  "منو با باد پلکت مهمون کن"
 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:29  توسط دلنوشته  | 

دیروز، سالروز بیرون رانده شدن حضرت آدم(ع) از بهشت بود.

ميخواستم درباره آن چيزي بنويسم ولي چون مطلب" بهانه دست خدا بده" نوک زبانم بود وترسيدم ازدستم برود آنرا نوشتم، ولي درسهاي بزرگي که از دلايل رانده شدن آدم ازبهشت ميتوانيم بگيرم آنقدر ظريفندکه اگر کمي بروروي آن تمرکز وتفکر کنيم فلسفه وجودي انسان را به سادگي خواهيم آموخت.همانطور که شنيده ايد حضرت آدم باخوردن چنددانه گندم ياعث شد خداونداورا به علت نافرماني ازمقام بهشتي خودبه مقام دنيوي تنزل دهد.حال اين بحث پيش مي آيد که هدف ازآفرينش مخلوقات رابفهميم.اين اولين درس ازاين اتفاق است.عبادت وفرمانبرداري از آفريدگار هدف اصلي خلقت مابود.چراکه آدم به علت نافرماني ازمقام خودتنزل کرد.وقتي خدامي گويد:" باش" نفعش به خودما ميرسداگر حضرت آدم فرمان خدارااطاعت مي کرد ماالان درنزد پروردگارمان بوديم.

جدّ ما حضرت آدم سفارشهايي را به فرزندانش کرده که اگربه آنها عمل کنیم توبه ايشان به درگاه حق پذيرفته ميشود.

۱-پايبند دنيا وهوسهاي آن نشو.

۲-قبل ازهرکاري به عاقبت آن بنگر.

۳-درهرکاري دو دل ومشکوک نباش.

۴- قبل ازهرکاري با دونفر مشورت کن.

 

ايشان فرمودند: اگر من قبل از خوردن گندم که به هوس زنم حوا بودحرف فرشتگان را گوش ميکردم وعاقبت کارراميديدم بدين مشکلي دچارنميشدم.

اين وصايا کليد طلايي رهايي ماازقيدوبند ماديات ونزديک شدن به جايگاه واقعي ماست.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 12:50  توسط دلنوشته  | 

هرکی چیزخوبی ازکسی می خواد ،باید دربه در بیفته دنبالش هی التماس کنه که اونو بهش بده.این قانون طبیعی ما انسانهاست.تاحالا کسی رو دیدیدکه بیفته دنبال همه وبخواد بهترین چیزی رو که داره به اونا بده؟

یک استثناء وجودداره اون هم انبیاء واولیاء خداهستندکه همگی جلوه صفات کمال الهی هستند.

دوداستان کوتاه بگم تا موضوع خوب مفهوم بشه.

1- وقتی دومّّی( که دهها هزارحدیث درمنزلت مولا ازبربود)درحال مرگ بود،مولا علی بالای سرش رفتندودرحالی که کسی آن اطراف نبودگوششان را نزدیک دهان او گرفتند وگفتند:کسی جزمن صدایت را نمی شنود،فقط بگو حق بامن بودتاتوراشفاعت کنم.

2-وقتی شمرملعون برسینه اباعبدالله نشسته بودومی خواست آن جنایت راانجام دهد،مولا گفتند:من که بااین همه زخم نیزه وخنجررفتنی هستم،فقط یک جرعه آب به من بده تاتوراشفاعت کنم.

خداونددرقرآن می فرماید:کسانی که ایمان آوردندرا ازظلمت به نوررهنمون می سازم.

پروردگارمی فرماید:اگر همه برولایت علی ایمان داشتند،آتش راخلق نمی کردم.

دوست علی دربهشت وتا آخرالزمان دوستانِ دوستان علی بهشتی اند.
 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 20:13  توسط دلنوشته  | 

بعدازنماز نشسته بودم وداشتم فکر میکردم. توسل کردم که مطلبی به ذهنم بیاد تا برای شما بگم.ناخودآگاه به فکر ایمیلهای شما افتادم که از من خواسته بودید از امام زمان بیشتر بنویسم.یکی گفته بود نمیدونم چرا هرچی سعی ميکنم نمیتونم با امام ارتباط برقرار کنم.نمیدونم مشکل از کجاست.

کمی عمیق شدم به موضوع دیدم نقص اینجاست که اصلا ایشون را نمیشناسیم.میدونید چیه؟هروقت یکی عاشق کسی میشه برای عاشق شدنش دلیلی داره دیگه. یکی از چشمای طرف خوشش میاد.یکی از تیپ طرف ،یکی از اخلاق طرف.

بعضی ها هم به خاطر موقعیت اجتماعی اون یا شهرتش.

درکل ما باید یکی رو بشناسیم تا بتونیم عاشق واقعیش بشیم.اونوقته که خودمونو فراموش می کنیم وبه هرچی نگاه میکنیم جلوه ای از معشوق رو دراون می بینیم.

وقتی من عاشق دختری بشم سعی میکنم هرطور دوست داره بپوشم.هرچی اون دوست داره من هم اونو میخوام.

مثلا اگه اون خوشش نیاد من توجمع شوخی کنم من هم جلوی خودمو میگیرم.وبه خودم اجازه نمیدم شاید این جلوگیری برام خیلی زجرآور باشه ولی لذت خاصی داره چون کاری رو دارم می کنم که معشوقه ام دوستش داره.

مثلا اگه یه دختری عاشق پسری باشه ومعشوقش دوست داشته باشه اون چادر بپوشه حتی اگر اونا باهم فاصله هم داشته باشن وهمدیگه رو نبینند اون به خودش اجازه نمیده چادر نپوشه.

درکل وقتي ما ،کسي رو خوب بشناسيم ورفتارش رو مطابق بامعيارهاي انساني ببينيم مطمئناً سعي ميکنيم يه جوري بهش نزديک بشيم.

گره کار ما اينجاست که آقاروخوب نميشناسيم.

يه روشي به ذهنم رسيدکه اونو روخودم امتحان کردم وجواب مثبتي گرفتم.

۱ـ همه اخلاق پسنديده که تو دنيا هست به ذهنت بيار(مثلاً راستگوئي،خوش اخلاقي،کمک به دیگران،وفاداري،و...)

۲- اونايي که ظاهر هم براشون مهمه ويژگيهاي ظاهري رو به ذهن بيارن(زيبايي،خوش هيکلي،قوي بودن و...)

۳- اخلاق بدوآدمهاي بد که چه کارهايي ميکنن رو هم يادت باشه.

حالا درنظر بگيرآيا کسي تو اين دنيا ديديدکه همه اين ويژگيهارو داشته باشه؟

مسلماًًهيچ کسي رو تاحالا نديديم.يکي ممکنه خوش اخلاق باشه ولي زشت باشه.قوي باشه ولي بداخلاق و...

ولي خدا مسلما يه نفررو براي ما الگو قرار ميده که ما ازاون تقليدکنيم تامثل اون بشيم.اينطور نيست؟

امامان معصوم هم براي ما يک الگو هستند.

حالا ابرازعلاقه کن به آن کسي که همه اين ويژگيهاروداره.وازهرامامی همه خصوصیات رو به ارث برده.

ازامام اول شروع کن:

سلام برتو که معرفت داري مثل معرفت حضرت علي (ع)

سلام برتو که بردباري همچون امام حسن (ع)

سلام برتو که پاکي چون حضرت فاطمه(س)

سلام برتو که دليري مثل امام حسين(ع)

سلام برکسي که عبادت کننده با تمام معنايي همچون امام سجاد(ع)

سلام برآن کسي که ازهمه علوم آگاهي مانندامام باقر(ع)

سلام برتويي که راستگويي چون امام صلدق(ع)

سلام برتو که خشمگين نمي شوي مثل امام کاظم(ع)

سلام برتوئي که ضامن مي شوي همچوامام رضا(ع)

سلام برتو که باتقوايي همچون امام محمدتقي (ع)

سلام بر توکه پاکيزه اي چون امام علي النقي(ع)

سلام بر تو که بزرگواري مثا پدرت امام حسن عسگري (ع)

حالا اين روش را هرروز ادامه دهيد ومنتظر يک دگرگوني درزندگي خودباشيد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 7:34  توسط دلنوشته  | 

يك نفر صاحب مرغ عشقي بوديك روز صاحب مرغ عشق عصباني پرنده را در دست مي گيره وبال و پرش را ميچينه واورابه قفسي مياندازه وپارچه اي سياه بر روي قفس ميكشه پرنده ديگه جزسياهي هيچ روزنه نوري را نميبيند مرغ عشق دليل قفس را نميفهميد .او بارها صاحبش را صدا زد اما دريغ از جواب او براي هميشه رفته بود حالا مرغ عشق مانده بود و يك قفس................تنها چاره پرنده شكستن قفس بود.او شروع به تلاش وتقلا كرد خود را به در وديوار قفس كوباند  اما ميله هاي قفس محكم بودند. او صداهاي زيادي را از بيرون قفس مي شنيد اما هر چقدر فرياد ميزد كسي براي كمك نمي امد هر از گاهي صدايي به ا و نزديك ميشد اما جز سخن گفتن كاري براي پرنده نمي كرد او از همه اين عابران وصداها نااميد شد.انگار قرار بود مرغ عشق براي هميشه دران قفس بماند.شكستن قفس براي پرنده جز ارزوهايش شده بود.او به تلا شهايش ادامه داد اما فقط هر لحظه زخمي تر ميشد.او هر چه بيشتر تلاش ميكرد بيشترزخم برمي داشت .قفس شكستني نبودتنها او بود كه مي شكست حالا.تنها اميد  او خدايش بود.پرنده بارها زخم هايش رافرياد كشيد اماهيچ جوابي نشنيد...........اوكم كم از خدايش هم نا اميد شد. حالا او تنهايي را با تمام وجود حس مي كردچراكه خداهم صداي او رانشنيده بود.به درو ديوار قفس زدن هيچ جاي سالمي دربدنش نگذاشته بود.پرنده ديگر تواني براي ادامه ندا شت دليلي هم براي ادامه نمي ديد.......دردامانش رابريده بود اما درد پرنده از زخمهاي روي بدنش نبود.......... درد مرغ عشق دردتنهايي و بي كسي بود.اينكه خدا هم اورا رها كرده دردش را بيشترو بيشترمي كرد.حالا تنها اميدش نااميد شده بود.اين احساس اورا هر لحظه به پايان نزديكتر ميكرد.صداهاي بيرون قفس بيشتر وبيشتر ميشد اماهيچ كس ناله هاي پرنده را نمي شنيد وقتي خدا صداي او را نشنيده بودديگران..............حالااوتنها به مرگ مي انديشيد مرغ عشق ارام و ساكت كف قفس افتاده بود.همه او را مرده فرض مي كردند.اوثانيه ها را به شماره نشسته بود تامرگ به زندگي او پايان دهد. او دراين مدت بارها زندگيش را مرور كرداو چه كرده بود كه حالابايد اين چنين مجازات ميشد......... اوسعي كرد كه به خود اميد دهدبارها به خود گفت كه خدا تورا تنها نگذاشته......اما نه انگار خدا هم اورا فراموش كرده بود.مرغ عشق چشمانش را ارام ارام بست وفقط به نفسهايش گوش سپرد او منتظر اخرين نفس بوداوتپشهاي قلبش را مي شمارد  يك دو سه ..............وشايد اين اخرين باشد.لحظه ها به كندي مي گذشت.اما به نا گاه معجزه اي رخ داد پرده از روي قفس برداشته شدو نور همهجا را فرا گرفت در قفس هم باز شده بود.مرغ عشق احساس كرد خواب ميبيند.صداي غريبه اي توجهش را جلب كردولي پرنده حتي نمي توانست سرش را برگرداند .غريبه بارها اورا صدازد .اما پرنده نه مي توانست جوابي بدهدو نه ديگر دليلي براي جواب داشت.ديگر ارزوي پرنده شكستن قفس نبود.ديگربراي مرغ عشق قفس سخت نبود.قفس پرنده تنهايي اش بودبي كسي اش بود.اما غريبه خيال رفتن نداشت.انگار ما مور شده بودتا مرغ عشق را نجات دهد.غريبه پرنده را به دست گرفت واو را به اسمان پرتاب كرد.مرغ عشق بي بال وپروزخمي وخسته كه احساس مي كردخدا هم او راتنها گذاشته وتنها مرگ را ميديد وبس ............به يك باره خود را در حال پرواز ديد.انگار مرغ عشق اشتباه كرده بودخدا ناله هاي اورا شنيده بودودر لحظه اي كه ديگر هيچ اميدي نداشت به ارزويش رسيد. اوحالا در اسمان پرواز ميكند  مرغ عشق هنوز هم تنهاست اما حالاخودش هست واسمان وخدايي كه عاشقانه مي پرستدش    حالا زندگي يعني عشق وعشق وعشق.......................................................مرغ عشق هيچ گاه ان غريبه را فراموش نكرد ونخواهد كرد.اگر چه هيچ گاه فكر نمي كردغريبه اي كه اصلا نمي شناخت باعث رهايي وازادي او شود

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 7:33  توسط دلنوشته  | 

چنداصل را درزندگي موثر ميدانم تا انسان زودتر به هدف  برسه:

۱- نماز اول وقت

۲- محبت علي (ع)

۳- احترام به پدر ومادر

و...

شايد اينهايي رو که نوشتم شعار تلقي بشه ولي من اونها را درک کردم .نه اينکه به همه اونها عمل ميکنم، تأثيرشون رو توزندگي خيلي ها ديدم.

چند تا فرع هم هست که نقش مهمي درهرکاري بازي ميکنه:

۱-صبر بر رحمت پروردگار

۲- شکرگزاري

و...

البته اصول وفروع زيادي هستند که مارو کمک ميکنند که همه از اونها خبر داريم ولي بعضي وقتها نميتونيم اونها رو درک کنيم وتأثيرشون رو کوچک مي پنداريم.

شايد من جاي اصول يا فروع را به نظر بعضي هاتون اشتباه نوشتم ولي مهم رعايت اونهاست که همه قبول داريد.

حالا اگه ميانبر ديگه اي سراغ داريد بگيد تا همه استفاده کنند.

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 7:32  توسط دلنوشته  | 

 داشتم از سرکار برمیگشتم  هوس قدم زدن کردم.پائیز شده وبرگا کم کم دارن می ریزن زمین .زیر پاهام صداشونو احساس میکردم .حس جالبیه برام چون از بچگی ازش خاطره  ها دارم.

بچه که بوديم که بودیم یه پارک نزدیک مدرسه مون بود وقتی از مدرسه برمی گشتم با دوستم مهدی یه سری به اونجا میزدیم.اونجا درختای چنار قد برافراشته ای داشت که وقتی برگای بزرگشون خشک میشدن وزیر درخت می افتادن جون میدادن برای له کردنشون.

با مهدی مسابقه میزاشتیم و شروع می کردیم به لگد زدن اونا.هرکی بیشتر تونست صدای برکارو دربیاره برنده بود.

یادش بخیر...

اووه ...چه زود گذشت.انگار همین دبروز بود۲۵ پائیزو رد کردم.

بعضی از دوستان وقتی منو میبینند ویا تلفنی با من درتماس هستند میگن چرا اینقدر وبلاگت طرح ساده ای داره؟یا اینکه اصلا این حرفایی رو که توش مینویسی برای کیه؟ کسی اونارو می خونه؟ یا براشون مهم هست که به وبلاگت سر بزنند؟

گفتم: من که هدفم از وبلاگ جذب مخاطبام با ظاهر اون نیست ویا اصلا نمیخام که اینجا بازار درست کنم.من این حرفایی رو که می نویسم برای خودم مینویسم نیازی هم ندارم کسی بپسنده یا نه .من اصلا به کسی نگفتم وبلاگ دارم ونمیخام بگم .حالا که میبینی مخاطبانی پیدا کرده شاید چیزی توش پیدا میکنن که بهش سر میزنن.

اینا حرفای دلمه که دارم می نویسمش.برای دل خودم.اگه ننویسم پس به کی بگم؟

 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 7:32  توسط دلنوشته  | 

دیشب جمکران بودم.یکی ازدور مرا با اسم صدا کرد تا پشت سرمو نگاه کردم دیدم جوانی دوان دوان داره به طرفم میاد.سلام کردوجوابشو دادم.صداش لرزان بود.انگار بغض گرفته بودش.گفتم چی شده؟با حالتی که داشت گریه شو ازم مخفی میکرد گفت :((نمیدونی چقدر دنبالت گشتم.هرجامیرفتم سراغتو میگرفتم.تو کوچه، تو خیابون، تو اتوبوس چون تو گفته بودی من ماشین شخصی سوار نمیشم.تو اینترنت،من داشتم به اینترنت اعتیاد پیدا میکردم.به خاطر اینکه اثری ازت پیدا کنم.تو خیابون که راه می رفتم به این و اون نگاه میکرم عین دیوونه ها چون فکر میکرم شاید ببینمت. شبا خوابتو میدیدم.صبحها باآرزوی دیدنت بیدار می شدم.تومدرسه اصلا حواسم نبود به جای نوشتن درس، چهره تورو نقاشی میکردم.بچه ها اسم تورو رومن گذاشتن.وقتی شنیدم وبلاگ داری، داشتم پردرمی اوردم .سریع رفتم تو گوگل .داشتم پرواز میکردم.آیدی تو گیر اوردم .واین شده کار من که هرروز برات پی ام می زارم.توکوله پشتی که بودی هرشب هم با موبایل بابام اس ام اس میزدم.دیگه خسته شده بودم. هرروز صدبار به خودم میگم که کاش شمارونمی دیدم.آخه من چه گناهی دارم.اومدم جمکران تا حاجتمو بگیرم...))

این حرفارو اون به من گفت.اونی که اصلا منو نمیشناخت،منم اونو نمیشناختم .میدونید وقتی ایناروشنیدم چه احساسی داشتم؟اگه جای من بودید چه حسی پیدا می کردید؟

یه حال عجیبی بهم دست داد.نگام که به گنبد فیروزه ای افتاد ناخودآگاه اشکم سرازیر شدولی من که نمیخواستم پنهانش کنم،به آقام گفتم :((من دیگه کی ام؟ من که ادعای دوست داشتم شما رودارم آیا شده یه بار دنبالتون بگردم؟ یه بار شده تو کوچه وخیابون که دارم راه میرم به امید دیدن روی ماهتون اطرافمو نگاه کنم؟اصلا شده براتون پیغام بزارم که منتظر جوابی باشم؟ شده شب به یاد تون سربر بالین بزارم؟ شده صبح به امید دیدنتون بیدار شم؟ شده هرجور که دوست دارید عمل کنم؟ شده سراغتونو از بقیه بگیرم؟عشقهای یک طرفه جواب داره چه برسه به اینکه تو بیشتر از ما عاشق مائی.وقتی یکی زیادی محبتشو بهمون نشون میده اگرهم دوستش نداشته باشیم لااقل معرفت به خرج میدیم وجوابشو حتی خشک وخالی با علیک سلامی میدیم.

یا جواب سلام مارو بدید یا

طعم عشقتونو به ما بچشونید.)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 7:31  توسط دلنوشته  | 

دررویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من درپاسخ گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید وگفت: وقت من بی نهایت است.درذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد:آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند و پس از مدتی آرزو می کنند که کودک شوند.

اینکه آنها سلامتی خودرا از دست می دهند تا پول بدست آورند ولی بعدازمدتی پولشان را می دهند تا سلامتی بدست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند وحال را فراموش می کنند ونه در حال زندگی می کنند ونه درآینده.

آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند.

پرسیدم:کدام درسهای زندگی را می خواهی بندگانت بیا موزند؟

اوگفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.تنها کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان را دوست داشته باشند.

بیا موزند که درست نیست که خودشان را بادیگران مقایسه کنند .

بیا موزند فقط در چند ثانیه میشود زخمهایی در قلب کسی که دوستش داریم ایجاد کرد وسالها طول میکشد تاآن زخمها را التیام بخشیم.

بیا موزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترینها رادارد بلکه کسیست که به کمترینها نیاز دارد.

بیا موزند : دونفر می توانند که به یک نقطه نگاه کنند وآنرا متفاوت ببینند.

بیا موزند که کافی نیست فقط دیگران را بیازمایند بلکه باید خودشان را هم بیازمایند.

من با خضوع گفتم:به خاطر این گفتگو متشکرم.آیا چیز دیگری هست که دوست دارید دیگران بدانند؟

خداوند با لبخند گفت:فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 7:30  توسط دلنوشته  | 
 
  بالا