ترجمه سوره " ص "/کلام پروردگار با پيامبر خاتم
...به خاطر بياور بنده ما داوود صاحب قدرت را، كه او بسيار توبهكننده بود! (17)
ما كوهها را مسخر او ساختيم كه هر شامگاه و صبحگاه با او تسبيح مىگفتند! (18)
پرندگان را نيز دسته جمعى مسخر او كرديم (تا همراه او تسبيح خدا گويند);و همه اينها بازگشتكننده به سوى او بودند! (19)
و حكومت او را استحكام بخشيديم، (هم) دانش به او داديم و (هم) داورى عادلانه! (20)
ما سليمان را به داوود بخشيديم; چه بنده خوبى! زيرا همواره به سوى خدا بازگشت مىكرد (و به ياد او بود)! (30)
به خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك تندرو را بر او عرضه داشتند، (31)
گفت: «من اين اسبان را بخاطر پروردگارم دوست دارم (و مىخواهم از آنها در جهاد استفاده كنم»، او همچنان به آنها نگاه مىكرد) تا از ديدگانش پنهان شدند. (32)
(آنها به قدرى جالب بودند كه گفت:) بار ديگر آنها را نزد من بازگردانيد! و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد (و آنها را نوازش داد). (33)
ما سليمان را آزموديم و بر تخت او جسدى افكنديم; سپس او به درگاه خداوند توبه كرد. (34)
گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچ كس نباشد، كه تو بسيار بخشندهاى! (35)
پس ما باد را مسخر او ساختيم تا به فرمانش به نرمى حركت كند و به هر جا او مىخواهد برود! (36)
و شياطين را مسخر او كرديم، هر بنا و غواصى از آنها را! (37)
و گروه ديگرى (از شياطين) را در غل و زنجير (تحت سلطه او) قرار داديم، (38)
(و به او گفتيم:) اين عطاى ما است، به هر كس مىخواهى (و صلاح مىبينى) ببخش، و از هر كس مىخواهى امساك كن، و حسابى بر تو نيست (تو امين هستى)! (39)
و براى او ( سليمان) نزد ما مقامى ارجمند و سرانجامى نيكوست! (40)
و به خاطر بياور بنده ما ايوب را، هنگامى كه پروردگارش را خواند (و گفت: پروردگارا!) شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است. (41)
(به او گفتيم:) پاى خود را بر زمين بكوب! اين چشمه آبى خنك براى شستشو و نوشيدن است! (42)
و خانوادهاش را به او بخشيديم، و همانند آنها را بر آنان افزوديم، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذكرى براى انديشمندان. (43)
(و به او گفتيم:) بستهاى از ساقههاى گندم (يا مانند آن) را برگير و با آن (همسرت را) بزن و سوگند خود را مشكن! ما او را شكيبا يافتيم; چه بنده خوبى كه بسيار بازگشتكننده (به سوى خدا) بود! (44)
و به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را، صاحبان دستها(ى نيرومند) و چشمها(ى بينا)! (45)
ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص كرديم، و آن يادآورى سراى آخرت بود! (46)
و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند! (47)
و به خاطر بياور «اسماعيل» و «اليسع» و «ذا الكفل» را كه همه از نيكان بودند! (48)
سلام برعلي که کوهها مسخر اوست وصبح وشام بااوتسبيح ميگويندوپرندگان به اراده اويند،
سلام برعلي که صاحب قدرت وعدالت است،هماره درذکر خداست وحتي بهترين اسبان اوراازذکر خداغافل نميتواندکند،سلام براميري که خداملک هفت آسمان وزمين رابه او واگذارکرده وباد مسخراوست که هيچ کسي سزاوار آن نيست جزعلي .
سلام برعلي که جن وانس درخدمت اويند وازعطائي که خدابراو کرده به هرکه بخواهد ميدهدوامين خداست،و آن علي که انبياء وصالحان سلام گوي اويند.
سلام برعلي که بااشاره اي چشمه هاي جوشان پديدآورد.
سلام برعلي که خداهيچ کسي رابيشترازاو دوست ندارد.
فوق العاده عجيب
استاد و عالم عمر ابو نصر در ستايش علي (عليهالسلام) ميگويد:
اكنون در برابر ما شخصيت فوق العاده عجيبي جلوه گر است كه در هيچ مورد شبيه و نظيري ندارد، يعني شخصيت بي مانند علي (عليهالسلام) كه در عالم و اخلاق و پرهيزگاري يكتا و در شجاعت و مروت و دينداري فرد و در مدافعه از حق و حقيقت بي اندازه غيور و در جانبداري از بيچارگان و درماندگان يگانه روزگار است.
محمد عبده شيخ جامع الازهر مصر ميگويد:
من در مطالعه نهج البلاغه علي (عليهالسلام) از فصلي به فصلي ديگر ميرسيدم و حس ميكردم كه پردههاي سخن عوض ميشود و آموزشگاههاي پند و حكمت تغيير مييابد.
گاهي خودم را در جهاني مييافتم كه روح بلند معاني با زيور و عبارت تابناك آن را آباد ساخته است، اين معاني بلند پيرامون روانهاي پاك و دلهاي روشن ميگردد تا بدانها الهام رستگاري بخشد و به مقصد عالي كه دارند برساند.
و از لغزشگاهها دورشان كرده به شاهراه محكم فضيلت و كمال بكشاند و گاه مييافتم كه عقل نوراني كه هيچ شباهتي با اجسام ندارد از عالم الوهيت جد گشته و به روح يك انسان اتصال يافته او را از لابلاي پردههاي طبيعت بيرون آورده و تا سراپرده ملكوت اعلي بالا برده است و تا شهوتگاه فروغ فروزنده آفرينش رسانيده است.
سلام برتو ای پاکی محض
سلام برتو ای اسوه حیا و ای معنی پاکدامنی
سلام برتو ای الگوی عفاف و ای برترین زن
سلام بانوی آب و آیینه
اگرنگاهی به دوروبرخودبیندازیم، آدمهای مختلفی را با رفتاروسلایق متفاوت میبینیم.آدمهایی که هر کدام برای رسیدن به خواسته هایشان، راهی را انتخاب کرده و به سمت آینده پیش می روند.....
مردان وزنانی که به گونه های متفاوت در درگیردنیا و ما فیها شدند،اسیر مادیات و غرق در روزمرگی.
آنها بی شک درخوابی عمیق به سر میبرند ویارای به خود اندیشدنشان نیست....
نمی دانم چرا دنیا میل به انحطاط پیدا کرده است و چرا ارزشهای اصیل فرهنگی مان،جای خود را به ضد ارزشها داده است؟!
نمی دانم چرا "حجاب" دیگر برای بسیاری ارزش نیست!!!!
شاید بیش از آنکه فکر کنیم اسیر غرب زدگی و تهاجم فرهنگی شده ایم!!!!
شاید نتوانسته ایم به نوجوانانمان درست آموزش دهیم که چگونه تمام هوش و حواسشان را معطوف حراست و حفظ ارزشهای وجودی شان کنند!!!!
نمیدانم چه شده و قصد ندارم شعار بدهم اما.......
هرچه انديشيدم نتوانستم بنگارم،دکتر خود دلنوشته امشب مرانگاشته
... و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييات؟ و .... من چه ميدانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط ميتوانم نشانيهايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف ميكند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه و ... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آنرا هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه : ذبح گوسفند بجاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!!
اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي ميكند حل ميشود و اگر خوب بازي كرده باشد، كار صحنه پايان ميگيرد و كار او پايان نميگيرد. هنرمنداني بودهاند كه از نقشي كه ايفا كردهاند ديگر بيرون نيامدهاند و بر آن مردهاند. و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، خانه مردم را ترك مكن و دوباره پا در گليم خويش مكش. اي كه در مقام ابراهيم ايستادهاي و بر پاي ابراهيم به پا خاستهاي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت دادهاي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهادهاي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستانهاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با ” آگاهي“ (در پرتو روشني آفتاب عرفات)، و ”خودآگاهي“ (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليسها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيموار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركتآر، جهت بخش، به حجخوان، به طواف آر . و تو ! اي هم پيمان با خدا، اي همگام با ابراهيم اي كه از طواف ميآيي و كار حج را با طواف نساء به پايان آوردهاي و در جاي معمار كعبه ،باني مدينه حرم و مسجدالحرام ايستادهاي و روي در روي همپيمان خويش (خدا) داري، سرزمين خويش را منطقه حرم كن، كه در مسجدالحرامي، عصر خويش را زمان حرام كن ، كه در زمان حرامي، و زمين را مسجدالحرام كن، كه در مسجدالحرامي، كه: زمين مسجد خداوند است و ميبينيكه : نيست!
*دکتر علی شریعتی
عرفه آمد ومن هنوزدرکوچه پس کوچه های تنگ وتاریک دلم سرگردانم....هنوز دلتنگم و هنوز غریب....
امسال هم عرفه، اجازه ندادند عرفات باشم....نتوانستم همنفس با فرشتگان و همصدا با مولایم در بهترین سرزمین"عرفات" نیایش کنم........
عرفه روز دعاست.خداخودبه دعا امر فرمودند وبه اجابت ،ضمانت.
چه دعایی باید کرد؟چه گفت؟چه خواست؟!!
نمی دانم......
واقعا نمی دانم........
خدایا اگر نبود پدرونبودنمازهای او، من اصلا نمازخوان می شدم؟!!!
اگر اشکهای او درمصیبت سیدالشهداءنبود،من کجا سینه زن می شدم؟!!!
اگر درخلوت دررثای فرزند شهیدش ، روضه علی اکبر نمی خواند؛ من چگونه عاشورا رامی فهمیدم؟ !!!
اگر...........
اگرمادرم هر روز با خدا خلوت نمی کرد و قرآن نمی خواند ،من کجا قرآن خوان می شدم؟
اگر بغض مادردر مظلومیت ائمه نمی شکست ، من کجا معنی پاکی و معصومیت را می فهمیدم؟!!!
اگرنبود شاخه های استجابت قنوت مادرم،من کجا به هر آنچه می خواستم ،می رسیدم؟!!!
اگر.........
بار الها،خواسته های دلم به وسعت عالم و آدم است،امااز تو می خواهم آگاهی ،عشق ، نیاز ومبارزه راکه فلسفه نیایش های زیباترین روح پرستنده"حضرت سجاد (ع)"است، از من نگیری ......
خدایا بر محمد و آلش درود و رحمت فرست.......
خدایا در این روز شریف که خود براستجابت دعا ضمانت کردی، پدرم را قرین رحمت خاصه ی خویش قرارده وبر خوان نعمت مولایش- اباعبدالله- مهمان......
خدایا مادرم را در پناه الطافت،آرامشی عطا فرما که شاهد به بار نشستن میوه های زندگی اش باشد....
خدایا،حتی برای لحظه ای مرا به خودم وا مگذار ، مرا ببخش و بیامرز......
روز تولد امسا ل من يه فرق بزرگي داشت كه حتي دركودكي هم تو جشن تولدم نديده بودم.
هرسال كه شب تولدم مي شد خيلي خوشحال بودم لحظه شماري ميكردم كه فردابشه وصبح كه چشامو بازميكنم خودموپشت ميز وكناريه كيك تولد بزرگ ببينم وشمعهايي كه براي فوت كردنشون منتظر من بودند.
صبح روزچهاردهم دي ماه مامانم داداش بزرگمو ميفرستاد بيرون.ميپرسيدم كجا ميري من هم باهات ميام.ولي هرچي اصرارميكردم قبول نمي كردندنميدونستم چرا؟چون هردفعه كه ميگفتم من هم ميام داداشم منو با خودش ميبرد.
يه كم برام عجيب بودناراحت ميشدم كه چرا منو باخودش نبرده بعضي موقع ها هم گريه ميكردم.
ولي وقتي برميگشت ميديدم يه جعبه بزرگ خيلي قشنگ كه دورش رمان بسته شده دست داداشمه وچندتا شمع واون وقت بود كه ميفهميدم امروز روز تولدمه.
خيلي ذوق ميكردم.خيلي
وقتي شمع هارو فوت ميكردم حس ميكردم كه يه سال بزرگتر شدم.با خودم ميگفتم اگه 25 سالم بشه چطوري 25 تا شمعو فوت كنم؟
اون موقع كجا وكي برام جشن ميگيره وكي بهم كادو ميده.
كادوي اون موقع ما يه دستكش زمستوني بوديه دستكش چرمي كه وقتي دستم ميكردم حس غرور بهم دست ميداد.
اون كيك تولد كه با ژله و چندتادونه انارتزئين شده بودمنتظر من بود كه اول خامه هاشو بخورم وبقيه اش روبزارم براي بعد.هنوزشکل جعبه شو یادم هست.
اون سال شايد آخرين جشن تولدمن بود.آخه من ديگه بزرگ شده بودم ولي خيلي دوست داشتم هرسال برام جشن تولد ميگرفتند.چون من بچه آخر بودم.
جشن تولد اون موقع من پيش مامان و داداشام بود وكسي نبود بهم تبريك بگه.
ولي امسال خيلي ها به من كادو دادند. يكي دلشو به من كادوداد.شب تولدم هم يكي بود حرف دلمو بشنوه.
امسال اولين جشن تولد من بود كه ازتنهايي دراومده بودم.
چندروزی دلنوشته ای نداشتم.
آخه دلم پیشم نبود.هفته پیش دلمو توکوچه های کوفه جا گذاشتم.
دلنوشته هام برای موقعی بود که دلتنگ بودم.الان که دلی واسم نموده.
خیلی تو اون کوچه ها گشتم ودویدم.
ساعت صفر جمعه هم چندبارصداش زدم.توهوای سردوخشک شهرقدم می زدم.
چندبار ازهوش رفتم. نمی دونم چطورهوش خودراازدست نمی دادند آنهایی که ازنزدیک محبوبشان رو می دیدند.
الان سخت به شانه هایی برای گریه کردن نیازدارم.
دستانی گرم که برپیشانی تب گرفته ام بشینه.
حس میکنم به تنهایی نمی تونم این راه را برم.کم میارم.باید یکی باشه که منو به هوش بیاره.
کم کم دارم ازسکوت این شهر،ازتاریکی شبهاش می ترسم.
یکی باید پیشم باشه تامنو دلداری بده.
کاش دلم جا نمی موند،لااقل می تونستم بنویسم.
دیشب برای دیدن آقایی تصمیم گرفتم سفرکنم.کوله بارم رابستم.
آنچه داشتم ونداشتم
راهی شدم.باکاروانی که عازم شهری دوربود.برمحمل شتران ازاین شهربه آن شهرازاین آبادی به آن آبادی.کوهها وصحراهارا می پیمودیم.روزها طول کشید.
به کوفه که رسیدیم رئیس کاروان مرا پیاده کرد وگفت این همن شهری است که میخواستی وبابقیه به راهشان ادامه دادند.
تک وتنهادرشهری غریب کوچه به کوچه به دنبال آن مرد .
به امید رهگذری که راه را به من بنمایاند.
اما کسی درآن شهر سوت وکور نبود.دریغ ازیک نفر که مرا راهنمایی کند.
با کوله بارسنگینی که بردست داشتم بوی خوشی نظرم را جلب نمود.ناخودآگاه به سوی منبع رایحه به راه افتادم.تابه یک خانه محقررسیدم.
پشت دیوارگلی ودرچوبی خانه ایستادم.انگارکسی میگفت این خانه همان مرد است.
هرچه صدا زدم کسی دررابازنکرد.باخودترانه ها خواندم.مدح ها سرودم.
به مولا گفتم :آنقدردرمیزنم تادربه رویم واکنی.
خیلی منتظرشدم.
با خودگفتم شاید صدایم به اونمیرسد.شایدآقا مشغول کاری است.
ولی هرچه صدایم را بلندتر کردم خبری نشد.
تاسحرایستاده وصدامیزدم.پاهایم دیگرطاقت ایستادن نداشت.
گفتم :آخرتوکه آقای همه ای من ازراه دوری آمده ام.من ازقم آمده ام.قم که میدانی کجاست.همه عاشق تواندازآنجا صدای مارامی شنیدی ولی ازپشت درنمی شنوی؟
توکه با معرفت بودی.دلت می آیدمهمانت راکه ازراه دوری با زحمت زیاد برای دیدن تو آمده دست خالی برگردانی؟
نه انگارکسی درخانه نبود چون این آقایی که من میشناسم مهمان نوازست.
لااقل اگرمن بدم می آید دم در مرا جواب کند.
رسم است که درمیزنند مرد دررابازمیکند.مگر این خانه مرد ندارد؟
بله ،دراین خانه مردی نبود.مردخانه سالها پیش برای ادای نمازبه مسجد رفته بودکه با شمشیری برفرق سرش اوراشهید کردند.
زنی هم نیست که ازپشت درجواب دهد.
مادراین خانه درمدینه پشت درجان داده بود.
فرزندان خانه هم بعدازپدردیگرنماندند وآواره شهرهای دیگرشدند.
این خانه خالی بود .
خانواده ای که هرکدام دریک جابه کینه کافران ازپدرشان کشته شده بودند.