تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
منتظر روزنه اميد
شايد هيچوقت مثل اين موقع مضطرنشده بودم
الان درشرايطي هستم که دراوج نااميدي منتظر روزنه اميدي هستم
ميدانم خدا ازدريچه اي که من ازسمتش بي خبرم نوراميد برزندگي ام مي تاباند
دفعه پيش که مضطر بودم ولي بااين دفعه فرق ميکرد،خدا آنچنان مرا دريافت که نفهميدم ازکجا وچگونه نجات يافتم
خدايا مرا ميشناسي
خدايا درحد درکم تورا مي بينم
ازنيت ماآگاهي
درست است که اگر درخواسته ام خيري نباشد نمي دهي
ميدانم که خير بنده ات را ميخواهي
.....
ولي خودگفته اي که ازدرگاه من نوميد نشو
گفته اي که جزمن ديگري را نخوان
ولي اين بار به بزرگي ات قسمت مي دهم خير مرا درخواسته ام قرارده
واميدم رانوميد نکن
 
جز تو کسي را ندارم   به درگاهت اميد دارم
دراوج نااميدي نور رحمت وکرم خودرابرما بتابان
 
امن يجيب المضطر اذا دعاه ويکشف السوء
 
التماس دعا
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 14:19  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

رهایم نکن

خواستم ازعلی بنویسم ازاسطوره عدالت وانسان دوستی ...

اما نشد!!

چرا که دیدم در مکتب علی،شاگردی بیش نیستم و هنوز معرفتم اندک است   و آگاهی ام ناچیز.

 

دیدم فاجعه ای که در سقیفه رخ داد  و سرنوشت اسلام را منحرف ساخت،خنجری تیز شد که عاقبت به پشت کربلا رسید.......و واقعه ی عاشورا شبی است سیاه که بر هستی سایه افکنده است........

 

هم اینک صدای محزون سکینه را می شنوم که محبت پدررا  می طلبد.....

زینب را می بینم که با قامتی خمیده ،قافله سالار کاروان اسیران است ،اسیرانی که همه داغدیده اند و دلسوخته......

 

قامت سرو مانند زینب در غم از دست دادن برادری شکسته است که مظلومیت عالمی را داراست.

 

اصل واقعه ،ماجرای مصیبت حسین است و مشق صبوری زینب.

 

دوست دارم از صبوری زینب بنویسم،اما نمیتوانم!

 

بی تابم و بیقرار.بیقرار رسیدن به حال خوب زینب ،وقتی که بعد از آن همه مصیبت و سختی گفت:"ما رایت الا جمیلا".......

 

می خواهم صبور باشم مثل زینب.

 

 

اما حسین؛

حسین ،آموزگار شهادت است ومعنای واقعی انسانیت .

 

مصیبت حسین را از من مپرسید،از سجاد بپرسد.....

از او که علی رغم بیماری و ضعف،از پشت پرده ی لرزان اشک هایش،عاشورا را به تماشا نشست و دید که چگونه باغبان به شهادت رسید و گلهای زیبای بوستان چگونه به تاراج برده شد........

 

خدایا تو خود خوب می دانی که،

بنده شرمسار توام و جز تو کسی را ندارم....

می دانی که شنونده ی همه ی حرفهای دلم توئی و بس!

می دانی که جز تو کسی را به یاری نطلبید ه ام و یاریگری جز تو نخواهم.....

می دانی که سست ایمانم و مردد!

می دانی که عاشقم و بی قرار......

می دانی که خودم را به تو سپرده ام.......

می دانی که دوستت دارم.....

 

 

                                  نمی گویم دستم را بگیر،

                                                          چون گرفته ای

                                                    می گویم؛

                                                                رهایم نکن.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:29  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

به نظرشما چرا حضرت ابالفضل العباس(ع) را باب الحوائج میگویند؟
چرا هرکسی ازهمه جا ناامید میشود دست به دامان حضرت میشود؟
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 14:41  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

فقط به خاطر حسین(ع)
محرم که می شد مادرم پرچم مشکی وپرده های سیاه رو برای نصب کردن رو دیوارای اتاق آماده میکردوصبح یه روز مونده به محرم منو ازخواب بیدارمیکرد تا اونارو به دیواربچسبونم.
اون موقع نمیدونستم مادرم برای چی این کارو میکنه.
دهه اول محرم به من لباس سیام می پوشوند
جای آقام هرسال تو محرم توخونه خالی بود.هروقت زنگ میزد به مامانم میگفت احمدشبا مسجدمیره؟
مامانم هم میگفت آره ومنو راهی مجلس عزامیکرد.
برای تاسوعا وعاشوراهم برام زنجیرمیخرید.
اون موقع نمیفهمیدم چرا این روزا نبایدشادی کرد
 
خدایا حاجتمندم
حاجتم را بده تا فقط به عشق حسین درمجالس شرکت کنم   نه برای گرفتن خواسته ام اشک بریزم.
 
|+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 13:34  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

"عطش عاشورایی ما"

یادش به خیر.....

کلاس اول که بودم،معلمم می گفت :"بنویس آب ،تا همیشه به یاد حسین باشی"

ومن نمی دانستم این حسین کیست و چقدر عزیز است....!!

آموزگار کلاس دوم،کتاب کربلا را برایم گشود تا آزادگی و مردانگی را در مکتب عاشورا بیاموزم.....تا بدانم دوست مخصوص انسانهای مظلوم،چگونه به شهادت رسیده است.....

 

سالهاست با آمدن محرم،مشکی می پوشم تا بگم امام حسین رو دوست دارم.....

سالهاست روز عاشورا از صبح تا غروب،آب نمی نوشم که بگم دلواپس غنچه لبای حضرت علی اصغرم.....

سالهاست می دونم اگه زینب نبود،کربلا در همون دشت پر بلا تموم می شد......

سالهاست به یاد لحظه خداحافظی امام حسین با جوان رشیدش،علی اکبر،با خودم فکر می کنم چه غربت بی انتهایی بوده در واپسین نگاه پدر به پسر......و چه حلاوتی در آخرین بوسه ی پسر بر لبان خشک پدر.....

سالهاست خاطره شرم نگاه عباس علی،دلمو به درد می آره.......

سالهاست محرم ،ماه غمه.....ماه گریه......ماه ضجه......ماه مویه......

سالهاست عاشق محرمم.....عاشق عزاداری خود جوش و پر شور جوانترها و نوجوانهایی که تلاش می کنند یه گوشه ی کار رو بگیرن که همه چی خوب و مناسب برگزار شه....

 

سالهاست منتظرگرفتن یک درس بزرگم از محرم.....

اینکه «آنان که رفتند،کاری حسینی کردند و آنان که ماندند،باید زینبی باشند؛وگرنه یزیدی اند» و می خواهم یزیدی نباشم......

 

سالهاست با خودم فکر می کنم من اگه در زمان امام حسین بودم،طرف ایشون بودم یا یزید؟!!

با خودم می گم اگه یار امام حسین بودم،در هنگامه ی انتخاب بین ماندن و رفتن

من چه می کردم؟ می ماندم یا می رفتم؟!!

 

اینجاست که گریه امونم نمی ده و از امام حسین،می خوام منو واسه خودش قبول کنه .....فقط واسه خودش.....

 

کاش امسال محرم،در مکتب عاشورا آزادگی و جوانمردی بیاموزم و وفاداری را سرلوحه ی دلم کنم و یادم بمونه که خوبی نمی میره حتی اگه عمق فاجعه،تمام ذهن  تاریخ رو سیاه کنه و بی ایمانی در دنیا بیداد کنه.......

خدایا به حرمت خون سید و سالار شهیدان،یاری مان کن که اسیر کفر و شرک و ظلم نباشیم.

خدایا ما تشنه ی عشقیم،از دریای نگاه قمر بنی هاشم سیرابمون کن.

خدایا..........

|+| نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 22:4  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

"برای خودم،برای خودت"

 شب است.

دشت و دمن بیدارند.

آسمان تبدار است.

سکوت حکمفرماست.

.

.

.

شب در حال تمام شدن است.

پرنده ای سکوت شب را می شکند.

فریاد می زند.

فریادی جانگداز….!!

 

چه صدای سهمگین و چه آوای دلگیری!!!

  

پرنده از تنهایی بیزار است،وجودش سراسر رنج است.

از روزها دلخور است،امیدش در روزها مرده است.

 

پرنده با شب عروسی کرده است.

  

کاش شب بتواند در دل پرنده،بذر امید بکارد تا هزاران امید دیگر،درو کند.

  

خدایا در دل این شب سیاه و ظلمانی، از تمام ناامیدی ها و نا کامی ها،از تمام رفتن ها و نرسیدن ها،از افتادن در مرداب ها،از غرق شدن در آمال ها،از تمام شکست ها،تلخی ها و بدی ها به تو پناه می برم.

 

بار الها،

یاریم کن که شبانه هایم" عاشقانه "  باشد و عاشقانه هایم"جاودانه ".

مگذار که نومیدی در دلم ریشه بدواند و احساس کنم که شبیه پرنده ی قصه،تنها و سرگردان رها شده ام.

بگذار اشکهایم از زلال ملکوتت سرشار باشد و واژه هایم معنای عاطفه و مهربانی.

 

مولای من،

دستهایم را رو به آسمانت،دراز می کنم …..دستهایم را بگیر که سخت تشنه ی مهربانی هایت هستم.

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 22:27  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles