امشب میخوام سلام کنم به خدا
سلامی متفاوت
شاید قبلا به طمعی سلام میکردم
چیزی ازخدا میخواستم وخودمو براش لوس میکردم تا حاجتمو بده
امشب میخوام با خدا با یه زبون دیگه حرف بزنم.یه زبونی که خوب یادم داده .
بهش بگم دوستت دارم٬فدات بشم٫دورت بگردم٫ الهی برات بمیرم٫امیدمنی٫عشق مقدس منی٬بهونه زنده بودن منی..
خدایا ممنونم ازاین عشقی که به من دادی
اینو ازم نگیر
خدایا امشب میخوام خودمو مفت بهت بفروشم٬به دردت میخورم؟
میخری؟
خدایا امشب میخوام یه دنیا ازت ممنون بشم که باعث شدی پیدات کنم.
نه خودمو پیداکنم
باعث شدی بیشتروبهتر بشناسمت
باعث شدی ببینمت
خدایا ممنون که منو مجنون کردی
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:19  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|
اگه زمان امام علي (ع) تو کوفه بودي چکارمي کردي؟
اين سوالو شايد خيلي وقتا ازخودمون پرسيديم يا اينکه آرزو کرديم کاش اون موقع بوديم تا حدااقل يه بارهم که شده جمالشونو ببينيم يا باري ازدوششون برداريم.
کاش اون زمون بودم وتوي يکي ازجنگها دررکاب حضرت شمشير مي زدم.
کاش دورکعت نماز به امامت مولا علي مي خوندم.
کاش يه بار هم آقا دستي به سرم ميکشيد.
کاش بودم و يه بار مولا را تو کوچه ميديدم وسلام ميکردم.
کاش ....
اگه کمي به خودمون بيائيم وخوب فکرکنيم الان درزمان حيات امام علي هستيم
درزمانه اي هستيم که مولا مارو ميبينه
درسته که ما ايشونو نميبينيم ولي ازهمه اوضاع واحوال ما آگاهه
هرگناه ما تيري برقلبشونه
هرکارخوب ما دلشونو شاد ميکنه
سلام مارو ميشنوه وامکان نداره جواب نده
سلام برفرزند علي وفاطمه
...
|
+|
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:12  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|
"حرفایی که وقتی نا امید می شم به خدا می گم...به خدایی که اون بالا نشسته...همون خدایی که منومی بینه ولی دوست داره که من خودمو بهش نشون بدم مثل یه پدر مهربون که دوست داره دخترش خودشو براش لوس کنه...همون خدایی که عشق میکنه که من بهش بگم..من فقط تو رو دارم...من دوست دارم،پس قسمت می دم به دوستی مون که دستم و بگیر وتنهام نزار...همون خدایی که با تموم مهربونی هاش دوست داره که من گریه کنم وبا ضجه صداش کنم...بهش التماس کنم...همون خدایی که با تمام دانایی اش دوست داره که نیازهام رو به زبون بیارم اونم نه یک بار صد ها بار...خدایی که می دونم اگه هر لحظه صد بار ازش یه چیزی رو بخوام بازم به حرفم گوش می ده...همون خدایی که هر لحظه می شه صداش کرد واونم هر بار با بهترین و شیرین ترین لحن جوابت رو می ده ...من دوستش دارم به خاطر رحمان ورحیم بودنش...به خاطر ستار بودنش...ولی از همه بیشتر به خاطر شدید العقاب بو دنش...چون یا دم می ندازه که در عین مهربون بودن د وستم داره و میخواد منو بسازه...همون جوری که درسته...همون جوری که صلاح می دونه....برام عجیبه ودوست داشتنی...من اینجوری خدا مو بیشتر دوست دارم...خدایی که هر لحظه پیشمه ولی من بازم دلم براش تنگ میشه...من هیچ وقت نمی گم دستمو بگیر...نه به این دلیل که هیچ وقت دستمو ول نمی کنه...برای این که همیشه دوست دارم توی قلبش باشم یا حداقل اینکه توی بغلش باشم...دوست دارم گرمی نفس هاش گرمم کنه...همیشه پیشمه ولی من...من نه خدام ونه بنده خوب اون ...فقط یه بنده معمولی که گاهی هم اسمم جزء بدهاست...و اون با همه مهربونی هاش سعی می کنه که اسمم رو پاک کنه یا بزاره به حساب شیطنت....منم مثل خیلی از آدم ها از امتحان بدم میاد..شبای امتحان تا صبح بیدارم..همش با خودم فکر می کنم اگه فردا تو برگه نتونم تمام دونسته هام رو بنویسم...دونسته هایی که مدیون یه استاده...چه جوری توی چشماش نگاه کنم...ولی وقتی اون امتحانم می کنه خوشحالم می دونم که هنوز دوستم داره...هنوز براش مهمم...هنوز اونجا روبروی من ایستاده...همه حواسش پیش منه...هنوزم سوگلی اونم ومی تونم با بودنش کلی حس قشنگ بسازم...می تونم بهش تکیه کنم...راحت گریه کنم ومطمئن باشم که اونقدر دوستم داره که صبر می کنه تا دوباره جون بگیرم...زخمهام رو تیمار می کنه وبرام اشک می ریزه...توی اون لحظه خدا با تمام عظمتش مال منه...می دونم که اگه تا آخر دنیا هم اشتباه کنم پا به پام میاد ومنتظر می مونه...مثل یه معلم که منتظر یه فرصت می گرده تا آروم دستش رو روی جواب غلط بزاره...آره من عاشق همون لحظه ام که آروم انگشتاش رو احساسم می کشه وراه رو نشونم می ده..می دونی یه جایی خوندم :آه نام دیگر خداست....این جمله رو خیلی دوست دارم...منم بیشتر وقت ها این طوری صداش میکنم....بعضی وقتا که دلم بهونشو می گیره صداش می زنم....و وقتی جوابم رو میده بهش میگم...دلم برات تنگ شده...می خواستم بازم یادم بیاد که در اوج امید ونا امیدی فقط تو رو دارم....می خواستم بهت بگم ...توی این دنیای شلوغ با این همه آدمهای جور واجور یه کوچولويي هست که وقتی اسم تو به زبون میاد یه دنیا ذوق میکنه...یه کوچولويي که عاشق آزمون های توست...یه تنها که تمام تنهاییش نبود تو...وقتی یادت می ره اون هم دل داره واون دل هر چه قدر هم شکننده باشه بازم دوست داره که برای تو بشکنه....و هزار تا حرف دیگه
احمد تو هم صداش کن..نمی خوام نا امید باشی...می دونی که خدا همه ی بنده هاش رو دوست داره...به خصوص اونایی که دلشون شکستس...می دونی که اگه بهش بگی بریدم...دیگه توانش رو ندارم خودش کمکت می کنه...خودش هوا تو داره...خودش مثل یه مادر مهربون بغلت می کنه واز پله های اون نردبون با خودش می بره...یه جای قشنگ ورویایی که فقط مخصوص تو...فقط بهش اعتماد کن...برعکس داستان اون کوهنورد...که اعتماد نکرد...با هاش صادق باش مثل خودش با تو...بهش بگو که دوستش داری...بهش اعتماد داری...حتی اگه نمود این عشق این امتحانها باشه...خودش پیشته...مطمئن باش...یادت باشه معلمها هیچ وقت پشت یه شاگرد خوب رو خالی نمی کنن...حتی اگه بدونن اون شاگرد بازی گوش شب قبل درس نخونده...صداش کن ...می دونم که منتظر صدای توست."
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 15:9  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|
اي خدايي که شاخه هاي خشک درختان را ،کوير خالي ازحيات راجاني دوباره ميدهي
اي معبودي که مردگان را مثل روز اول ازخاک بيرون مي آوري
دل مرده مرا ميتواني زنده کني
پس بباران بر کوير تشنه دلم باران رحمت
برويان برشاخه هايم غنچه اميد
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 16:16  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|