تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
ندای خداوند برای آداب توکل کردن به او
دريکي ازوبلاگها به نوشته جالبي برخوردم که دلم نيومد شمارو ازخوندنش محروم کنم

چرامضطرب و نگران مي شويد؟خود را به من بسپاريد. آنگاه من خود به مشكلاتتان فكر مي كنم. من هيچ چيز از شما نمي خواهم. مگر اينكه خود  را به تمامي به من بسپاريد.من تنها زمانی در كارهاي شما مداخله خواهم كرد كه شما چگونه تسليم شدن را بياموزيد. آنگاه ديگر لازم نيست هيچ نگراني داشته باشيد.با همه ترسها و نااميدي ها خداحافظي كنيد.ولي شما در عمل نشان مي دهيد كه به من اعتماد نداريد ،حال آنكه مي بايد چشم و گوش بسته من تكيه کنید.

تسليم يعني فكرتان را مشغول مشكلات و مسائل نكنيد.بلكه همه چيزرابدست من بسپاريدو بگوييد:خداوندگارا،اراده تو جاري شود،تو مشكلاتم را حل كن.تسليم يعني آنكه بگوييد:خداوندگارا ، ستايش ترا كه همه چيز بدست توست وتو امور مرا به بهترين نحو و آنگونه كه به صلاح من است تدبيرمیكني.

بياد داشته باشيد كه فكر كردن راجع به نتيجه كار  خلاف تسليم بودن است.آن به اين معني است كه شما نگرانيد كه چرا مسئله اي آن نتيجه دلخواه شما را ببار نياورده است.اين نوع رفتار نشان مي دهد كه شما عشق من به خود را باور نداريد و به اين حقيقت كه زندگي شما تحت كنترل من است و هيچ چيز از سيطره من خارج نيست، اعتقاد نداريد.

هيچگاه راجع به اينكه مسئله اي چگونه و به چه نحوي تمام خواهد شد وچه پيامدهايي بدنبال خواهد داشت، فكر نكنيد.اين وسوسه در شما نشان اين است كه به من اعتماد نداريد. اگر مي خواهيد كه من امور شما را به عهده بگيرم مي بايد تمام تشويش ها و نگرانيها را كنار بگذاريد.من تنها زماني شما را هدايت مي كنم كه شما خود را كاملا به من سپرده باشيد و زماني كه من شمارا از راهي به راه ديگري كه انتظارش رانداريد هدايت كنم،خود شما را در ميان بازوانم حمل خواهم كرد.

آنچه شما را به طور جدي نار احت مي كند،استدلالها ، نگرانيها و تشويش هايي است كه خود براي خود ايجاد مي كنيدواينكه مي خواهيد خواست خود را بهر قيمتي كه شده بدست آوريد.من مي توانم تمام مايحتاج شما را، چه مادي و چه معنوي،برآورم. فقط اگربه من بگوييد: تو نيازهاي مرا برآورده  سازو سپس با چشمان بسته آرام بگيريد. بشما نعمتهاي فراوان خواهم داد اما فقط در صورتي كه خودرا كاملا به من سپرده باشيد و بمن توكل كرده باشيد. ولي شما تنها زمان ناراحتي به من دعا مي كنيد و از من مي خواهيد كه مشكلاتتان را آنگونه كه خود مي خواهيد حل كنم. در حقيقت شما به من اعتماد نداريد و فقط مي خواهيد كه من آرزوي شما را براورده كنم و خود را با خواست هاي شما وفق دهم.

به مانند آن بیماری نباشید که نزد طبیب رفته ولی خود نسخه خود را می پیچد. بلکه حتی درمواقع ناراحتی چنین دعا کنید: خداوندا، تورا ستایش می کنم و از تو برای این مشکلی که حکمتی در آن است سپاسگزارم و از تو   می خواهم که همه چیزرا برای من در این زندگی زمینی و گذرا به بهترین وجه تدبیر کنی،زیرا تو میدانی چه چیز به صلاح من است.

گاهی شما حس می کنید که مصیبت ها و پیشامدهای ناگوار بجای کم شدن بیشتر می شوند.نگران و مضطرب نشوید.چشمهایتان را ببندید و با ایمان کامل چنین دعا کنید: اراده تو جاری شود. و آنگاه که چنین گفتید، من حتی اگر لازم باشد معجزه نیزمیکنم. ولی تنها زمانی چنین خواهم کرد که خودرا کاملا به من سپرده باشید. من همیشه به شما فکر می کنم ولی تنها زمانی می توانم به کمکتان بشتابم که شما نیز کاملا به من تکیه کرده باشید.

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:0  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

زیارت آنلاین کربلا

جهت مشاهده حرم مطهر کلیک کنید

تصاوير به صورت زنده درحال پخش ميباشد. 

 ازهمه دوستان التماس دعا دارم

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:43  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

حسین جان،ممنون که منو بدهکارخودت کردي
نمیدونم چه جوری باید تشکرکنم ازش
چکارکنم که بدونه قدرلحظات پاکی رو که بهم تقدیم کرده میدونم
باچه زبونی قدردان رحمت های بی شمارش باشم
اینکه اجازه داد اسمشو به زبون بیارم٫ رخصت داد درمجالسی که مادرش حضورداره ونظاره گره پا بزارم
منو قابل دونست که اسم خودمو عاشق بزارم
منو همصحبت با دوستدارانش قرارداد٫وافتخاردوست داشتن دوستدارانش رو به من داد
کسی رو برام فرستاد که ازنزدیک راهنمای من باشه٬کسی که وقتی بهش نگاه کنم یادش بیفتم
حسین جان
وقتی به چندماه قبلم فکرمیکنم٬وقتی به روزهایی که برمن گذشته بود نگاه میکنم٬میبینم که درلحظه لحظه زندگیم حضورداشتی ومراقب گامها ونفسهام بودی
اونقدرباظرافت منو جلو اوردی که این کارفقط ازعهده خودت بر می اومد وبس 
 تو کشتی نجاتی و راه را خوب بلدی
|+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:5  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

دلخوانده
امروز برای دلم خوندم این نوشته ها رو
Erorr in Your Internet Explorer !!!

"امروز مي خواهم تو را به نام بخوانم

مشتاق حرف حرف نام تو هستم

مثل كودكي         مشتاق تكه اي حلوا

 مدتهاست نامت       برروي نامه هام نيست        از گرمي آن گرم نمي شوم                                 

امروز       در هجوم اسفند         پنجره ها در محاصره

مي خواهم تو را به نام بخوانم

آتش كوچكي روشن كنم        چيزي بپوشم           تورا

اي رداي بافته از گل پرتقال             شكوفه هاي شب بو

نمي توانم نامت را                         در دهانم

و تو را                                       در درونم

                                                         پنهان كنم

گل با بوي خود چه مي كند ؟

گندمزار               با خوشه ؟

طاووس              با دمش ؟

چراغ                با روغن ؟

با تو                سر به كجا بگذارم ؟             كجا پنهانت كنم ؟

وقتي مردم            تورا          در حركات دستم 

                                         موسيقي صدايم 

                                           توازن گامهام  

                                                               مي بينند

                                       قطرهء باراني                 بر پيراهنم

                                       دكمهء طلايي               بر آستينم

                                       كتاب كوچكي              

                                        و زخم كهنه اي            بر گوشهء لبم

 

  با اين همه تو فكر مي كني پنهاني ؟              به چشم نمي آيي؟      

 مردم    از عطر لباسم مي فهمند              معشوق من تويي

 از عطر تنم             مي فهمند               با من بوده اي

 از بازوي به خواب رقته ام مي فهمند         كه  زير سر تو بوده

 ديگر نمي توانم پنهانت كنم

 از درخشش نوشته هام مي فهمند به تو مي نويسم  

         از شادي قدمهايم        شوق ديدن تورا

         از انبوه علف بر لبم       جاي بوسهء تورا

 چطور مي خواهي قصهء عاشقانه مان را           از حافظه شان پاك كني ؟

قانعشان كني           كه قصهء عشق را ...؟"

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 17:6  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

خدايا کمکم کن تا راضي به رضاي تو شوم
|+| نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 16:38  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

کنارمعشوق با زبون روزه
شب جمعه ای دیگه رسید
شب عشق بازی عاشق با معشوقش و عشق بازی معشوق با عاشقش.
امشب همه عاشقا یه جاجمعند٬یه جایی که خاکش مقدس و نسیمش ملکوتیه.
آخه قربونت بشم ماکه ندیده عاشقت بودیم چرا مارو کشوندی اونجا و خودتو بهمون نشون دادی
که هرشب باید آه بکشیم ازدوریت و تو غم فراقت بسوزیم؟
آخه فدات شم من به چه درد تو می خورم که داری منو می سازی؟
با یه من عسل هم خوردنی نمیشم ها! گفته باشم.
نمیدونم چه سری تو این شب وجمعه و غروب جمعه هست که دل هر عشق زده ای رو خون میکنه.
هی لحظه شماری میکنه تا اون لحظه فرابرسه ولی وقتی اومد اینقدر اون لحظات سنگینی میکنه روش که طاقت نمیاره
چهارده شبه که دارم غسل میکنم
آخ نمیدونی چه لذتی داره بشینی کنار شیطون وبا خدا حرف بزنی
یه نگاه بی ارزش هم به شیطون نکنی  اونقدر خواروخفیفش کنی که دیگه این دوروبرا پیداش نشه
چه لذتی داره که تو این لحظات به خدا التماس کنی
چه مزه ای داره که خودتو براش لوس کنی وبزنی زیر گریه مثل یه بچه٬ بغض گلوتو فشاربیاره ونزاره تا اشکات جاری بشه و جشات ازقرمزی بخواد بزنه بیرون و هی تو گلوت باد کنی وزور بزنی و بخواهی یه چیزی بگی و آخرش هم ندونی چی میخوای بگی وچی میخوای بگیری ٬بعد خدابهت نگاه کنه وبا یه چشم هم زدن آرامبخش بهت بفهمونه که بسه دیگه فهمیدم چی میخواهی.
اونوقت بهت بگه میخوام برای خودم بسازمت.
بعد بهش التماس کنی که تو روخدا یه روز جمعه اجازه بده کنارمعشوقم با زبون روزه باشم و نمازصبحو بابیدارباش اون بخونم و تاغروب باهم ازخدا حرف بزنیم و غروب روزجمعه رو با دعای سمات به شب برسونیم و پای سفره باهم افطارکنیم.بعدش دستمونو بیاریم بالا و ازخدا تشکرکنیم.
بگیم خدایا ببخش وپا ک کن مارو از گناهانی  که جلوی مستجاب شدن دعا رو میگیریه
حدایا مارو ازگناهانی که باعث میشه ازتو دور بشیم پاک کن
ازگناهانی که جلوی پاکی مارو می گیره.
آمین یا رب العالمین
|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 17:1  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

چله نشین گناه گذشته ام
هشت شبانه روز گذشت.
۳۲ روز دیگه باقی مونده.
اینهمه خدارو امتحان کردیم٬خداهم مارو امتحان کرده
شده یه بارهم خودمونو امتحان کنیم؟
اینهمه زیر قولمون زدیم٬ حتی به کسی که خیلی دوستش داریم هم بدقولی کردیم
چقدرخودمونو دوست داریم؟
وقتی به خودمون هم قول میدیم میزنیم زیرش؟
میخوام یه بار هم که شده خودمو امتحان کنم
چهل روز کمترگناه کنم٬بیشتر ثواب کنم٫کمتر کارمکروه انجام بدم٬بیشتر به مستحبات بپردازم
میخوام حکمت عدد چهل رو بیشتر درک کنم
میخوام ببینم گیر کارم در چیه؟  میخوام به خودم بفهمونم وقتی به خودم میگم خدا به قولش عمل نکرد دلیلش اینه که من هم به قولم عمل نکردم.
 وقتی من نمیتونم یا نمیخوام خودمو نگه دارم چه انتظاری دارم که خدامنو نگه داره؟
وقتی عرضه ندارم جلوی این شیطون لامصب بایستم چطوری توقع دارم خدا منو بالا ببره؟
اگه قراربود همه خوب باشن پس حکمت خلقت این ابلیس چیه؟
میخوام چهل روز چله نشین گناه گذشته خودم باشم.
میدونم که ازوقتی که این تصمیمو گرفتم همه گناهام بخشیده شده وانگار تازه متولدشدم ولی حالا میخوام لااقل به خودم بفهمونم که یادته این همه میگفتی "خدایا منو تازه متولد کن قول میدم آدم خوبی باشم ومثل آدم قبلی نباشم"؟
حالا این گوی و این میدون بیا وامتحان کن
غیبت دوستتو پشت سرش نکن٬به کسی تهمت نزن٬به مادرت بیشتر احترام بزار٬مراقب حرف زدنت باش٬مراقب نگاهت باش...
خودتو امتحان کن
|+| نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:49  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles