تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
تازه ازقرنطينه بيرون اومدم
وقتي يکي مريضي سختي ميگيره ومدتي توي بيمارستان بستري ميشه روزي که ميخواد مرخص شه دکتر يه سري سفارشات بهش ميکنه
اگه مريض دچارشکستگي شده باشه ميگه تامدتي آروم راه برو تا استخونات جوش بخوره
اگه دچارسوختگي شده باشه ميخواد ازش که تنشو کمتر به آب بزنه
اگه بيماري قلبي داشته باشه ميخواد کمتر به خودش فشار بياره
ماآدما يه روزي تو عمرمون اين وضعيتو تجربه کرديم يا تجربه خواهيم کرد
چه خوبه فقط وقتي که بيماري جسمي داشتيم پيش دکتر نريم
چه خوبه وقتي احساس کرديم دچاربيماري روحي شديم هم خودمونو بستري کنيم ٬بريم توي يه بيمارستان وخودمو قرنطينه کنيم
چهل شب خودمو توي بيمارستان حضرت صاحب بستري وقرنطينه کردم وتازه مرخص شدم
خيلي بايد مواظب خودم باشم
بايد مراقب اين باشم که به چي نگاه ميکنم ٬به چي فکرميکنم ٬ باکي حرف ميزنم  ٬چي ميگم  ٬  چي مي شنوم...
تازه آتل پاهامو بازکردم والان شکننده تر ازقبل شده وبا کوچکترين ضربه اي دوباره ميشکنه
تازه مرحم چشامو بازکردم والان اونقدر حساس شده که باديدن بي ارزش ترين چيز هم ميره ازپيشم
تازه پاک کردم فکروذهنمو از گناه والان حساسه که با کمترين انحراف ازدستش ميدم
من تازه ازقرنطينه بيرون اومدم
بايد خيلي مراقب خودم باشم
پس خودمو همينطوري مي سپارم به دست صاحبم وميخوام که اگه داشتم کج ميرفتم دستمو بگيره ونزاره برگردم سرجاي اولم
 
|+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:34  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

غم همیشگی غروب و غربت من

هر روز وقتی غروب می شه،دلم می گیره.

غروب یه غربت بی انتهاست برای همه ی آدمایی که ته دلشون یه دوست داشتن موج می زنه.

وقت غروب  دلم برای بعضی چیزا و خیلی کس ها تنگ می شه.غروب وقتی از پشت پنجره به آسمون شهرمون نگاه می کنم و خداحافظی خورشید را می بینم ،ناخودآگاه اشکام سرازیر می شن ......

وقتی صدای موذن تو گوشم  می پیچه که دعوتم می کنه به نماز و یه جورایی منو از این خلوت قشنگم با آسمون به یه روحانیت خاص و آسمونی می کشونه،بی اختیاردستامو به سمت آسمون می برم و دعا

می کنم....توی همین خدا خدا گفتن هاست که دلم می لرزه و بغضم می شکنه .........

 

خدا رو قسم می دم که پناه تموم دلای تنگ باشه و مهمون تموم قلبای تنها و نا آروم که شاید برای یه لحظه یادشون رفته که خدای ما یه جایی همین نزدیکی هاست.......

تازه زبونم باز شده،می خوام بهش بگم دوستت دارم،نه تنها زبونم نمی گیره بلکه توی دلم فریاد می زنم   که مهربونم،دوستت دارم با همه ی وجودم که خدای خوبِ خودِ خودِ منی......

 

اما غروب جمعه؛

همیشه غروب جمعه دلگیره ، همیشه!!!

دلت واسه تموم دوست داشتن هات تنگ می شه و می گیره......بغض می کنی اما متفاوت با بقیه روزها،این غم ماورائیِ.......جمعه ها   مخصوص امام زمانِ ............از اینکه یه جمعه ی دیگه هم گذشت و مهدی فاطمه نیامد،دلخوری.........

از اینکه یه هفته ی دیگه باید منتظر منتقم خون حسین باشی که با ذوالفقار علی پا به دنیای

ما بذاره و ممکنه تو نباشی ،دلتنگی........

اشکات تموم پهنای صورتت رو می پوشونه و هیچی جز دعای سمات آرومت نمی کنه......

بِسم الله الرَحمن ِالرَحیم که می گی و شروع که می کنی به خواندن خدا به تموم اسم های اعظمش،انگار نه دلتنگی،نه دلگیری.......فقط منتظری.......

منتظر آهنگ خوشِ صدای همونی که یه دنیا سراغ عدالتش رو می گیرند ......

و خوشحالی که منتظر یه حادثه ی پر از عشق و معرفتی،تصور اومدن یه منجی تموم غم هات رو از دلت پاک می کنه ...........

 

دوست خوب من،

اگه دلت توی غروب های جمعه شکست،اگه دلتنگ شدی ، اگه دعای سمات خوندی و یه حال خوب گرفتی،واسه امام زمانمون و تموم دوستداراش و تمومی دل شکسته های عالم دعا کن...... دعا کن که زودتر بیاد تا تموم بشه همه ی دلتنگی هامون و به سر بیات تموم غصه های کوچیک و بزرگمون........

 

|+| نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 23:20  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles