تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
برگ ریز

به نام او

 

راستش وقتی  امروز صبح توی خواب و بیداری به تقویم نگاه کردم ودیدم از شهریور فقط یه روز مونده ، ته دلم بوی ماه مهر رو حس کردم.....

مهر ماه دوستی های تازه،ماه میزهای خط خطی و کتاب و دفترهای جدید و هیاهوی پر از شور بچه مدرسه ای هاست.....

ماه مهر،ماهی که اومدن پاییز رو نوید میده به اونایی که عاشق این زیباترین فصل خدا هستند.....و برای یه عده هم شروع غمه....خدا کنه هیچکی از توی جمع ما دلش از اومدن پاییز نگیره......

من عاشق برگهای زرد و نارنجی درخت هام...عاشق افتادن برگ ها از درخت و صدای خرد شدن برگ ها زیر  گامها ی سنگین رهگذرا....

 

 خودمم نمی دونم چرا،تو نمی دونی؟

 

 خیلی ها می گن بی اونکه بفهمیم پاییز خودشو انداخت توی حیات و حیاط!!!

 

نمی دونم پاییز میدونه من  خیلی وقته منتظر اومدنش بودم یا نه؟!

 

پاییز یعنی پرپر شدن تموم غنچه های ناامیدی

 پاییز یعنی پژمرده شدن تموم گلای حسرت و کینه

پاییز یعنی بهار مهربونی ها

پاییز یعنی فصل آشنایی های همیشگی

پاییز؛

یعنی یه عالمه خاطره های  قشنگ...یه دنیا  آرزوهای خوشگل.....یه کوله پشتی انگیزه و شوق و یه کوله بار امید و تلاش ........

 

پاییز همرنگ دلتنگی های تموم ناشدنیه اما خواستنیه دل منه

پاییز دل دل قشنگ  دوست داشتنه

 

اومدن پاییز به همه ی اونایی که دلشون واسه قدم زدن توی کوچه باغ  خاطره  های مدرسه تنگ شده و به همه ی اونایی که منتظر قدمهای پاییزبودن،مبارک باشه.......

 

راستی رفیق، امسال می ری کلاس چندم؟

منم میخوام توی کلاس تو باشم

تو میای به مدیر بگیم ؟

 

 

یا علی

 

 

                       نوشته شده توسط :عاطفه

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 20:29  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

یک ساله منتظرش بودم
دلم براش خیلی تنگ شده بود
یک سال منتظرشم که بیاد. دلم مثل سیر وسرکه میجوشید.
آخه خیلی دوستش دارم
وقتی میاد بوی خوش همراه خودش میاره
شبا تاخودصبح نجواشو درگوشم می شنوم
وقتی میاد منو مهمون خودش میکنه
شبا بهم شب بخیر میگه
صبحهای زود منو با نسیم روح نوازش بیدارم میکنه
تاحالا نشده وقتی پیشم هست توی این مدت نماز صبحم قضا بشه
خیلی به فکرمنه
وقتی تو بغلش هستم یه آرامشی دارم که هیچ وقت نمیشه اونو تجربه کرد
وقتی مهمونشم هیچی برام کم نمیزاره
آخ                  چقدر دوستش دارم
یک سال منتظرش بودم
غروب که میشه حال خاصی بهم میده
آخ
سحر که میاد منو زنده میکنه
چی میشه بیشتر پیشم بمونه؟
 
آخه یک ماه خیلی کمه مهمون خدابودن
یک ماه کمه حال خوب گرفتن
یک ماه کمه عشق کردن
 
رمضان   خیلی خوش اومدی
الهی من فدات بشم
دوستت دارم
 
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:17  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

درد عشق

 

به نام او

امروز غروب  یه  مهمون عزیز داشتم.....

مدتها ازش بی خبر بودم....

یه آدم پر از شور و خنده و همهمه با یه عالمه حرف واسه گفتن ،حالا ساکت شده بود و کم حرف.....یه جورایی حس کردم بزرگ شده .....

آخ؛ حرف که زد فهمیدم عاشق شده .....

 آره ،عاشق شده بود......

عاشقی ،دلتنگی و بیقراری هم که همسایه های دیوار به دیوار هم اند.....

آن چنان با ذوق از معشوقش می گفت که انگار مقابلش بود توی همون لحظه....

اشک  شوق توی خونه ی چشاش لونه کرد وقتی  اسمشو به زبون آورد...

من مات بودم...مات مات.......

مات این همه علاقه ی ناگهانی......

این عشق یواشکی.....

این دلدادگی خاص....

 

این دوستم تا یه چند مدت پیش وقتی حدیث عاشقی یکی رو میشنید،می گفت :

"عشق الکیه" ..."لوس بازیه"...."خوشم نمیاد"...."آدم باید عاشق خدا باشه فقط"....

بهش گفتم یادته همیشه می گفتی عاشقی الکیه؟ عشق فقط خدا؟

گفت آره،ولی عشق مجازی هم میتونه آدمو به عشق حقیقی برسونه،نه؟

گفتم :آره

عاشقی  گر زین سر و گر زان سر است

                              عاقبت ما را بدان سر رهبر است

 

ولی بعد از دردل های دوستم با خودم خیلی فکر کردم........

فکر کردم چه جوری میشه  که یه عشق زمینی ما رو به خدا برسونه؟

نمی گم نمیشه!!!

 می دونم که خیلی ها از یه عشق زمینی به خدا رسیدن.....می دونم اگه کسی رو دوست داشته باشی یعنی خدا را  توی دلت داشتی که نعمت دوست داشتن به  دلت هدیه داده شده......

می گم چه جوری؟

آخه یکی می گفت تا عاشق کسی نشی ،عاشق خدا نمیشی....

 

یه چیزایی این وسط برام نامفهومه؛گنگه

 

اینکه تا دلمون یه جایی،پیش یه کسی  گیر می کنه،فکر میکنیم ما آخرشیم!!!

اینکه با آشنایی هایی که به نوعی دلدادگی فراوون توش موج میزنه،یادمون از خیلی چیزها میره......

یادمون میره که خودمون از چی خوشمون می اومد؟

چی دوست داشتیم؟

از چی بدمون می اومد؟

...........................

 

تا حالا بهش دقت کردید؟


وقتی یکی رو زیاد دوست داریم،تلاش می کنیم عین اون باشیم یا حداقل یه جوری باشیم که اون ما رو تایید کنه......خودمونو کنار می زنیم و می خواییم اون باشیم......می خواییم مرتب تموم وقتمون با محبوبمون بگذره.....برامون یه لحظه جدایی و بی خبری اندازه ی سالها طول میکشه.......بیقراری ....بی تابی.....فراموشی.......انتظار.......محبوب من........

 

اما اگه عاشق خدا باشیم،همون جوری که دل به دل محبوبمون می دیم به خدا هم دل میدیم؟

سعی میکنیم عین اون بشیم؟

 

خدا ستار العیوبه،ما هم هستیم؟


خدا ارحم الراحمینه.......سریع الرضا ست......خدا جمع همه ی خوبی ها و قشنگیهاست.......

 

 

تا حالا تلاش کردیم که عین خدا باشیم؟

 تاکنون خواستیم  که دوست خصوصی خدا بشیم؟

می گن اگه خدا دوست خصوصی کسی بشه هرجوری باشه اونو بهشت میبره.....

 

خدایا منم میخوام دوست خصوصی تو باشم

خیلی دلم میخوات دوست خصوصی تو و دوست دوستای تو باشم.....

خدا جونم،

یه قدم من بردارم،تو با شوق به سمتم می آی ؛می دونم.......

 

من سعی میکنم آبروی کسی رو نریزم.....

قول میدم توی نگاهم ،برخوردم و حرفهام تجدید نظر کنم....

ولی.......

بازم جز خودت کسی رو ندارم

کمکم کن........

کمکم کن که آدرس خونه ی تو رو اشتباهی نرم

کمکم کن که اسیر زمینی ها نشم اونقدر که تو از یادم بری و یادم بره جای من توی آسمونهاست،نه روی زمین.....

کمکم کن که خودخواهی هام ،غرورم و نادانی ام مرا به سمت ظلم و شقاوت نبرد....

کمکم کن............

 

برقرار و عاشق و مهربان باشید

نوشته شده توسط :عاطفه

 

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:4  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

حدیث پریشانی من

به نام او

سلام دوستان خوبم

اومدم پای کامپیوتر که یه چیزی بنویسم و آپ کنم.....سه چهار خط که نوشتم این شعر رو شنیدم.....حال و هوام عوض شد...یادم رفت چی میخواستم بنویسم؟نوشته مو حذف کردم....اینو بارها شنیدم  و نوشتمش.......شما هم می تونید بخونید....فقط خدا کنه حالتون به پریشونی الان من نباشه....من که خیلی دلم تنگ بود و با خوندنش دلم گرفت....شما رو نمی دونم!!!!

 

اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو كه سوگنامه ی ويراني من است

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام

بلكه به يمن آمدنت ،جان گرفته ام

گفتي غزل بگو، غزلم! شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد، خيال مرد

گفتم مرو كه تيره شود زندگاني ام

با رفتنت به خاك سيه مي نشاني ام

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد

بر چشم باز، فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب، محور يكرنگ بودن است

معيار مهرورزيمان سنگ بودن است 

ديگر چه جاي دلخوشي و عشقبازي است

اصلا" كدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست، فاجعه قرن آهن است

من بودني كه عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميده ام كه خوبِ تو را بد شنيده ام 

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق 

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

روح مرا به مسند پوچي نشانده اند 

تا اين برادران رياكار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند

يعقوب درد ميكشد و كور مي شود

يوسف هميشه وصله ناجور مي شود 

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند

منصور را هر آينه بر دار مي زنند 

اينجا كسي براي كسي، كس نمي شود

حتي عقاب درخور كركس نمي شود

جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست

حق با تو بود ،ماندنمان عاقلانه نيست

ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است

ما ميرويم هركه بماند مخير است 

ما ميرويم گرچه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است 

دل خوش نميكنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

ما ميرويم مقصدمان نامشخص است

هرجا رويم ،بي شك از اين شهر بهتر است

از سادگيست گر به كسي تكيه كرده ايم

اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است

ما ميرويم ماندنِ با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن يك مرد ،فاجعه است

ديريست رفته اند اميران قافله

ما مانده ايم قافله پيران قافله 

اينجا دگرچه باب من و پاي لنگ نيست

بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست 

بر درب آفتاب پي باج مي رويم

ما هم بدون بال به معراج مي رويم

 

 

                                                             نوشته شده توسط:عاطفه

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 22:38  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

قصه ی دل تنگ من و ......

 

به نام او

 

امروز هنگامه ی  غروب با خداحافظی خورشید،نفسم تنگ شد و دلم گرفت

دلم برای خیلی کس ها پر میکشید و بهونه ی خیلی چیزها رو داشت

وقتی دلم میگیره ،غیر از اشک که مهمون همیشگی دلمه،یه پناه دارم که نمیتونم هیچ وقت ازش بگذرم

سجاده ی عشقمو میگم

یکی خیلی سالها پیش یادم داد توی لحظات عاشقی دورکعت نماز عشق بخون

خیلی آروم شدم

 

ادعای مومنی ندارم

چون هم نمازم گاهی قضا شده و بعضا به تاخیر افتاده..هم وقتایی شده که توی نمازم به همه ی  چیزهای دور و برم توجه داشتم و فقط ادای نماز خوندنو درآوردم......دنبال حضور قلب بودما،اما خب گاهی نشده........اما وقتی گیری تو کارمه،وقتی مشکل دارم و وقتی دلتنگم و بریدم،فقط در خونه ی اونو بلد بزنم......نه رفیق مطمئنی داشتم که از دلم واسش حرف بزنم و نه اهل دردل کردن عمیق بودم......همیشه یه عالمه حرف توی دلم موند،حتی پیش  عزیزترین کسم.....ولی سرسجاده ا م هرچی حرف دارم رو میتونم به خدا بگم.......میدونم به کسی نمیگه...میدونم نمیخنده به آرزوهای کوچیک و بزرگ دلم.....میدونم حرفامو میفهمه...میدونم بلده آرومم کنه.....میدونم حوصله اش سر نمیره...میدونم همیشه برای من وقت داره......میدونم دوستم داره بی هیچ چشمداشتی.......

آره مطمئنم دوستم داره........

 

می گن یه روزی حضرت نوح داشته کوزه درست میکرده،یه فرشته از جانب خدا میاد و همه ی کوزه ها رو  از نوح می خره و یکی یکی جلوی چشماش میشکنه.....حضرت نوح شاکی می شه و میگه چرا اینایی رو که واسش زحمت کشیدم  و درست کردم خرابش میکنی؟من اینا رو دوست دارم......فرشته می گه:خدا می گه چرا نفرین کردی که بنده هامو از بین ببرم؟آخه من دوسشون داشتم....اونا بنده های من بودن.......

 

حالا خدای به این مهربونی میشه منو دوست نداشته باشه؟

امشب ازش خیلی چیزها خواستم واسه خیلی ها و واسه خودم

 

می گن خدا توی دلای شکسته است

منم دلم شکسته بود

حالا منتظر جوابم.......

 

بهترین ها رو برایتان آرزومندم و دعا میکنم که تک تک شما به تموم آرزوهای کوچیک و بزرگ دلتون برسید و لحظه هاتون پرباشه از شمیم خوش عاشقی.....امیدوارم آسمون دل هیچ کدومتون ابری نباشه و شادی مهمون خونه ی دلتون باشه ........همین و بس......

 

الهی از نگاهتان پر نکشد ستاره ها

 

                                                     نوشته شده توسط:عاطفه

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 23:1  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

میلادمنجی عالم بشریت برهمگان خجسته باد
عید همگی مبارک
|+| نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 10:11  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

مزد عاشقی
رسم عاشقی نازکشیدن است
رسم معشوق نازکردن
دنیا به خود زیاد ازاین عاشقا ومعشوقا دیده٬ لیلی ومجنون ٬ شیرین وفرهاد٬ یوسف وزلیخا...
شنیدم مجنون عاشق لیلی بوده
لیلی هم عاشق بوده؟
وقتی اسم عاشق ومعشوق میاد ناخودآگاه ذهن آدم میره به اینکه عاشقه مرده ومعشوقه زن
تا حالا دیدی یه معشوق نازعاشقشو بکشه؟
 
مولاصاحب الزمان(عج) دلبر دلبران عالم نازکش عاشقاشه
 
آخ...
 
چی میشد ماهم عاشق مولا میشدیم؟
 
آخه میگن مزد عاشقی وصاله
|+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:8  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

حس غریب

به نام او

داشتم با خودم درباره ی دوست داشتن فکر میکردم....

داشتم به اونایی که دوسشون داشتم،فکر میکردم......

داشتم فکر می کردم چه جوریه که از یکی خوشمون میاد و از یکی نه؟

می دونید؛

 داشتم دوست داشتنامو مرور میکردم.....

گاهی وقتا یکی رو دوست داشتم تا سر حد مرگ،اما غرورم اجازه نمیداد بهش بگم!

یه موقعی یه کسی منتظر سلام من بود و من توی نگاش یه عالمه دوست داشتن میدیدم!

اما بازم غرورم اجازه نداد که بگم سلام ،تا اون بتونه بگه که منو دوستم داره......

یه زمانی یکی برگشت توی چشمام زل زد و گفت خیلی دوستت دارم و دستاشو آورد که من توی دستام بگیرم؛ولی من دستاشو پس زدم و گفتم من باید برم،عجله دارم.....

گاهی مدتها توی خیالم، دستای گرم یکی رو توی دستام نگه داشتم.....

یه زمانی از یکی خوشم نیومد و بعدها فهمیدم چقدر آدم محترم و قابل ستایشی بوده...

گاهی از یکی خوشم اومد و بعدها  فهمیدم چقدر نگاهش فریبنده و حرفای  به ظاهرقشنگش دور از واقعیت وجودیشه ......

گاهی دوست داشتنم را توی دلم نگه داشتم.......

یه زمانی هم از یکی خوشم اومد و به همه گفتم.......

به خاطر دوست داشتن اون ،روی دوست داشتن های خیلی ها خط کشیدم....

 

حالا داشتم با خودم فکر می کردم به چه دلیلی دوسش دارم؟

به چه دلیلی بین چند نفر ،انتخاب من اونه؟

داشتم دور و بری های خود مو مرور می کردم و فهمیدم من همیشه توی آدمایی که میشناسم دست به انتخاب میزنم...دیگران هم دست به انتخاب میزنند.... گاهی انتخابمان یکی است ؛ولی گاهی من تو را انتخاب میکنم و تو او را.......تو مرا انتخاب می کنی و من یکی دیگر را.......

می دونید؛

این انتخاب کردن و انتخاب نشدن،خیلی سخته!

انتخاب شدن و انتخاب نکردن ، خیلی دردناکه!

اما گریزی نیست.....

ما نمی تونیم محبوب همه باشیم،همونجوری که همه محبوب ما نیستند

اما میتونیم قدر دوست داشتن ها رو بدونیم،اون وقته که دوست داشتنی می شیم

قبول دارید؟

 

دوست داشتن یه حس غریبه،خیلی غریب!

بی اونکه بفهمی میاد سراغت و بی اونکه متوجه بشی تمام زندگیتو عوض می کنه

تغییرهایی که گاهی به ظاهر خوشایند نیستند ،اما به مرور زمان بهترین خاطره ی زندگی مون میشن......

می خوام بگم اگه کسی رو دوست داریم،ممنون خدا باشیم که این موهبت الهی را نصیبمون کرده و بهمون فرصت عاشقی داده،آخه خود خدا عشقه و عشق توی زندگی ما جاریست .....

یادمون باشه دوست داشتن ،آغاز مهربانی و شادی است،نکنه غم روی غمهامون بذاریم با گلایه های بیخودی و توقعات زیادی.....اگه  اینجوری بشه ،دیگه عاشقی ،یه حس غریب نیست....یه احساس لذت بخشه که توی رگهای زندگی مون جریان داره......

 

تا یادم نرفته ،اینم بگم که یه  دوستی دارم که همیشه همراهمه و هیچ وقت تنهام نمیذاره

توی تنهایی هام همیشه هست

توی غمهام همیشه هست

شادی هامم هدیه اونه

یکی که همیشه خیلی دوسش داشتم و دارم

چون خالق منه و با تموم بدی هام همیشه دستامو توی دستاش نگه داشته  و نذاشته بی پناه بمونم

 

خدایا خیلی دوستت دارم،خیلی

 

برقرار و عاشق  و مهربان باشیم

 

دوستتون دارم

قربون همه تون

 

یا علی

 

                                                                                                    نوشته شده توسط:عاطفه

     

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 14:3  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

خدایا، خداییت رو به رخم بکش
به نام او
 

حتی اگه حواست به گذر روزها نباشه....
 
 اگه ندونی هفت روز از آخرین ماه تابستون گذشته....
 
اگه تقویم دم دستت نباشه که ببینی چه روزها وشبای قشنگی رو پشت سر میگذاریم....
 
یه سر به خیابونهای شهرت بزن ....
 
آره،خودت خوب متوجه می شی که چه خبره؟
 
دود و غبار شهر و هیاهوی آدما اذیتت نمی کنه....
 
همه ی کوچه ها و خیابونها رو آذین بندی کردن.....
 
یه عالمه گلدون گل توی سنگفرش پیاده روها چیده شده....
 
پرچم ها و بیرقهایی که مزین شده به عبارت"یا مهدی ادرکنی" .....
 
یه کم صبر کن....
 
یه نفس عمیق بکش....
 
جانم.......جان....
 
عطر گل نرگس همه ی فضا رو پرکرده
 
حس می کنی؟
 
      آه
 
به آدمهایی که رد میشن نگاه کن....
 
نگاشون پره از زیبایی گل محمدی....
 
لبشون متبرکه به ذکر صلوات......
 
شمیم خوش عاشقی میاد.....
 
زمین پر از یاسه  و آسمون پر از ستاره
 
آره عزیز دلم،
 
تولد امام زمان نزدیکه....
 
می خوام با هم مهربونی و شادی رو مزه مزه کنیم
 
دیروز تولد امام حسین(ع)،میوه ی دل حضرت زهرا بود
امروز هم میلاد عشق و ایمان و فداکاری حضرت عباس(ع) هست
 
شبا شبای قشنگیه و روزها ،روزهای فرخنده ای
 
بر همه تون مبارک باشه این ولادت های خجسته
 
خدایا؛
 
بازم تو این شب و روزای قشنگ ،خداییت رو به رخم بکش
 
بذار بازم حس کنم که ..........
 
نوشته شده توسط: عاطفه
|+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 8:32  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles