به نام او
ته نگاش یه غربت غریب یله شده ومن به معصومیت چهره اش خیره موندم...........
می گه سلام خانم!
میگم سلام عزیزم.....
میگه خانم اجازه! شما نماز میخونید؟
میگم آره...
می گه حتی صبح ها؟!!
میگم آره خب!
میگه خانم ما حوصله مون نمیشه صبحها بیدار شیم و نماز بخونیم،شما چه حوصله ای دارید!!!!
میگم خب ظهر ،قضاشو بخون!
میگه نه خانم.....بی خیال......
میگم یعنی نماز نمیخونی؟!!!
میگه ابتدایی که بودم، میخوندم ..الان دیگه نه!!!
و از دفتر میره بیرون.......دارم با خودم به صداقتش فکر می کنم و به دلیل این سوال و جوابش با من.....
هنوز نتونستم به نتیجه ای برسم که برمیگرده و میگه خانم! برای ماه محرم کلی نوار نوحه و سینه زنی دارم بیارم برامون زنگای تفریح بذاری؟!!
می گم باید نواراتو بیاری چک کنم ...بعد چشم....میذارم پشت بلندگو.......
برمی گرده میگه نوار نوحه که چک نمیخوات!!!!
نمیذاره جوابشو بدم و فریاد میزنه من از شنبه همه ی نوارامو میارم اینجا که برامون بذاری........... در ضمن خانم ،ما دیگه این مقنعه هامونو نمیپوشیما... میخوایم مقنعه ی مشکی بپوشیم...یونیفرم مدرسه رو توی این ماه بی خیال!!!!
فقط نگاش میکنم ......
دست میذارم روی زنگ.......
از دفتر میره بیرون......
حالا من موندم که نوار نوحه ها را باید چک کنم یا نه؟!!!
یا علی
سنگ صبور
به نام او
سلام و خداحافظ عاشق ترین من
نازنین من سلام
شاید برای با تو بودن،باید دنبال بهانه ای دیگر بود....شاید توقعات من از تو همیشه دور از انتظار بوده و تو برای برآورده کردن خواسته های من همیشه به دردسر افتاده ای...شاید نباید انتظار داشته باشم که لحن غمدار صدایی که مملو از عشق تو بوده و هست،را درک کنی....شاید نباید انتظار داشته باشم که بدانی کی و چقدر به تو نیاز دارم.....شاید دیگر دوستم نداری ...
ولی عزیز همیشه و هنوز من؛
یادم نمی رود که همیشه برای شناختن خودم به تو وقت دادم....
یادم نمی رود که همیشه گفتمت که کی به تو نیاز دارم.....
یادم نمی رود که توی بدترین شرایط دستم از تو خالی ماند و توی بحرانی ترین روزها بهم گفتی خداحافظ.....
می دونم از من و بهانه های دلم خسته شدی....
می دونم حوصله ی تو رو همیشه سر می برم....
می دونم مزاحم زندگی توام....
می دونم که باید برم و پشت سرمو نگاه نکنم....
ولی تورو خدا یکی بهم بگه،
چه جوری یادم بره این همه خاطره.....چه جوری فراموش کنم این همه نشانی رو روی تک تک لحظه های زندگیم...چه جوری؟!!!!!
نمیدونم می تونم دوام بیارم با این قلب زخم خورده و این دل دیوونه یا نه؟
نمیدونم میتونم دیگه بهت فکر نکنم؟نگرانت نباشم؟
یعنی میتونم؟!!!!!!
من میرم.....قول نمی دم که هرلحظه اسمت رو زیر لب تکرار نکنم....ولی سعی میکنم که برنگردم و دلم نخوات که صداتو هر شب و هر صبح بشنوم.....
کسی جای تو رو برای من نگرفته .....نمی گیره.....ولی من نمی مونم توی دلی که خالی است از من و دیگه مدتیه صدام نمی زنه با عشق و مهربونی.......
فقط برای آخرین بار میخوام سر بذارم روی شونه هات و این ترانه رو با تو بشنوم......
" من از این روزای بی تو
می دونی دلم می گیره
لب بسته پر گلایه ات
واسه گفتن دیگه دیره
تو را با هرچی که بودی
منو با هر چی که بودم
مث عکسی توی ذهنم
موند گاره تو وجودم
توی دنیای من و تو
چی عوض شد؟
نمیدونم!!!!
حالا ما کجای کاریم؟
کی عوض شد؟
نمیدونم!!!!!
توی دنیای من و تو
چی عوض شد؟
نمیدونم!!!!
حالا ما کجای کاریم؟
کی عوض شد؟
نمیدونم!!!!!
من از این روزای بی تو
می دونی دلم می گیره
لب بسته پر گلایه ات
واسه گفتن دیگه دیره
تو را با هرچی که بودی
منو با هر چی که بودم
مث عکسی توی ذهنم
موند گاره تو وجودم
حسمون چقدر قشنگ بود
وای خدا
چه روزگاری؟
حالا جامون خالی مونده
تو دلامون
یادگاری
حالا هر گوشه ی این شهر
از تو یک خاطره دارم
بی تو این گوشه میشینم
سرروزانوهام میذارم
توی دنیای من و تو چی عوض شد؟
حالا ما کجای کاریم؟
کی عوض شد؟
نمیدونم!!!!
توی دنیای من و تو چی عوض شد؟
حالا ما کجای کاریم؟
کی عوض شد؟
نمیدونم!!!!
من از این روزای بی تو
میدونی دلم میگیره
لب بسته پرگلایه ات
واسه گفتن دیگه دیره
تو رو با هرچی که بودی
منو با هرچی که بودم
مث عکسی توی ذهنم
موندگاره تو وجودم"
توی دنیای منو تو چی عوض شد؟
نمیدونم!!!
حالا ما کجای کاریم؟
کی عوض شد؟
نمیدونم!!!!!
خداحافظ همین حالا.....
خداحافظ کمی غمگین.....
خداحــــــــــــــــــــــــــــــــــــافظ
سنگ صبور
درسته که هرکی مریض بشه گناهش پاک میشه
میگن بیماری کفاره گناهه
واقعاراسته
آخه مدتی بود اشکم نمیومد
حالا که مریضم حس میکنم پاک شدم
چون میتونم برای آقام حسین اشک بریزم
مدت زیادی ننوشته بودم
خیلی وقته نمیتونستم ارتباط برقرارکنم
مدتی بود توحال خودم بودم
دلنوشته
به نام او
بعد کلی ننوشتن و فرصت دادن به دلنوشته که تشریف بیاره و وبلاگ رو آپ دیت کنه،بازم این منم که دارم مینویسم....این بار بی هیچ پیش زمینه ای و بی هیچ موضوعی....
توی خلا ذهنم دارم دنبال یه پل می گردم که بزنم به تموم اون سه شنبه شب های خط خطی که گذشت و آرزوی جمکران دلمو بیقرار کرد.....امروز حس کردم راست می گه قیصر ، سه شنبه ها پایتخت جهان بود....
یه پنجره با یه قفس...
یه حنجره،بی همنفس
سهم من از بودن تو،یه خاطره است
همین و بس....
تو این مثلث غریب
ستاره هارو خط زدم
دارم به آخر میرسم
از اونور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ
صداتو از یاد ببرم
بذار که کوله بارمو
رو شونه ی شب بذارم
باید که از اینحا برم
فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام
شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس
منتظرپر زدنم
من از تبار غربتم
از ارزوهای محال
قصه ی ما تموم شده
با یه علامت سوال
بذار که کوله بارمو رو شونه ی شب بذارم
با ید که از اینجا برم
فرصت موندن ندارم
گفتم که ذهنم خالیه....اینم یه ترانه پیشکش تموم اونایی که قصه هاشون داره تموم میشه با یه علامت سوال!!!! امیدوارم قصه ی بعد زندگیشون ؛پایانه این علامت سواله باشه.....
قصه ی من هنوز ادامه داره...
خدا همین جاست....
خدا عشق است و عشق در زندگی ما جاری است.....
خدایا .......
حق نگهدارتون
سنگ صبور