تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
عشق بهتر است یا ثروت!
تعجب نکنید!
خودمم
حالا
 
 
کدومشو می پسندید؟
حاضرید ثروت داشته باشید و بعداز مدتی ازدستتون بره یا مدتی عاشق باشید عشقتون نبیندتون؟
ازدست دادن ثروت بیشتر آزارتون میده یا عشق؟
حاضرید کدوم خطرو تحمل کنید؟
کدوم زودتر از یادتون میره؟
کدوم زخم زودتر مرحم پیدا میکنه؟
 
بگید
بنویسید
حرف بزنید
حرفائی که تاحالا نزدید
اینجا تریبون آزاده
خط قرمز وآبی ومشکی هم نداریم
راحت باشید
مستعاربنویسید
فقط بنویسید
 
فعلن
عشق بهتر است یا ثروت!
|+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:23  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

خداحافظ
خداحافظ   دلنوشته

سلام

نمیدونم ازکجابگم و ازچی بگم

فقط اومدم دلیل خداحافظی مو بگم تاازسردرگمی رهاشید

راستش دلم شکسته

دیگه نمیتونم ادامه بدم

گفتم شاید با تعطیلی دلنوشته بشه ازصفرشروع کرد وخودمو بیشترازقبل وصل کنم به خودش

تنهام

شاید تنهائی راه نجاتم باشه

می خوام تو تنهائی دلیل رانده شدنمو جستجو کنم

پستهای یه سال گذشته رو پاک نکردم

 

ازکسانی که نسبت به من بی تفاوت نبودند ممنونم

منوازدعای خیرتون محروم نکنید

یاعلی

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:45  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

همیشه چهارجوابی !!!!

به نام او

باشد تو را به حال خودت وا گذاشتم

با روز های بی من و تو جا گذاشتم

بين تو و دو قطره نگاهی که داشتم

جر‌‌آ‌ت به خرج دادم و منها گذاشتم

می خواستم که پا نگذارم به کوچتان

تصميم سخت داشتم اما گذاشتم

ديدم دلم سراغ تو را می گرفت من

با او قرار صحبت فردا گذاشتم

سارا انار خواست و من هم مقابلش

چشمان خون گریسته ام را گذاشتم

و باز بود پنجره های اتاق تو

ساکت شدم . . . سه نقطه و کاما گذاشتم

تو خواب ناز بودی و من مثل سايه ای

در خلوت هميشگی ات پا گذاشتم

وا شد دهان دفتر تو آنچنان که من

سر به سفيد صفحه ی رويا گذاشتم

اين شعر را نوشتم و با جوهر سفيد

پای شکوه نام تو امضا گذاشتم

يک چشم راه و چاه به من می دهد نشان

يک چشم را مقابل تو جا گذاشتم

 

دیدم حال و هوای ابری دلم بهونه ی نوشتن داره،اومدم که اعلام حضور کرده باشم......شاید بین بچه های اینجا چندتایی شون حال منو خوب درک کنند....زندگی اگه یه چهارگزینه ای بشه برای من،من دنبال گزینه ی پنجمم....توی چهار گزینه ای ها همیشه دوتا گزینه از اساس غلطه !!! و دوتاشم مشابه هم که یکی شون جوابه و یکی دیگه شون مشابه جواب صحیح...معمولا دوتا گزینه رو یافتن کاری نداره ولی گزینه ای که نزدیک به جوابه همیشه می خوات تو را فریبت دهد ....میخوام به این سوال چهارجوابی یه پاسخ تشریحی بدم.....این جواب تشریحی بشه گزینه ی پنجم...شاید هر چهار گزینه رو در این گزینه ی پنجم بشه جمع کرد و شاید نشه!!!!

غروب عاشورای پارسال طنین یه صدایی همرام بود که فکر میکردم جاودانگی ترین لحظه های عاشقانه ی دنیا دارن انتظارمو میکشن.....اون صدا فقط رویایی  خام بود که خودم ساخته بودمش....می خوام رویاهامو کنار بذارم.... میخوام واقعیت رو ببینم....خیلی سخته با واقعیت کنار اومدن برام....ولی واقعیت اینه که من دیگه نمیتونم باور کنم .....................

 

توی این غروب دلگیر بهمن ماه ،رو به سوی خدا میکنم و با تمام وجودم فریاد میزنم؛

ای مهربانترین مهربانان

ای خالق شبنم و اشک

مبادا تنهایم بذاری....نکنه دستامو رها کنی......

خدا جونم ،

هوای همه رو داشته باش ........مثل همیشه هوای منو هم  داشته باش.......

 

می خوام دوباره شروع کنم ،از اول...بدون رویا.... می خوام از نقطه ی صفر برم به سمت صد....

.بسم الله الرحمن

بسم الله الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

الهی از نگاهتان پر نکشد ستاره ها

یا علی

التماس دعا

سنگ صبور

|+| نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 22:21  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 

پروانه میشم....پر پروازم توئی!!!

به نام او

صادقانه بگویم؛سلام

حال شما؟!!!

 

عصر بود که دیدمش....

تا پرسید حالت خوبه؟ گفتم نه!!!!

گفت چته؟!!! گفتم دلم گرفته خیلی زیاد....

منتظر موند که حرف بزنم.....

گفتم یه  عالمه بهونه دارم واسه گریه....گفتم خسته ام.....گفتم دلم گرفته.....

گفت چرا ، برای کی میخوای گریه کنی؟

گفتم  برای دلم......دلم برای خودم تنگ شده....

 

سکوت کرد که بغض بی امان من مقابلش بشکنه ...

گفتم یه شونه میخوام واسه هق هق ....یکی که توی آغوش گرمش گم بشم......

و نق زدنهام شروع شد.... بهونه گرفتم که یه خواهر بزرگتر میخوام.......یکی از جنس خودم که بفهمه معنی حرفامو...یکی که مثل خودم باشه.......مثل خود خودم.....

 

نمیدونم چرا شونه هاشو بهم تعارف نکرد!!!

نمیدونم چرا برخلاف همیشه بهم گفت گریه کن تاسبک شی...

 

شونه هاشو نمیخواستم واسه هق هق....بودنشم منو آرومم میکنه همیشه.....

ولی بازم گفت کم گریه کنی ها....

منو به خود خدا سپرد ورفت.....

 

وقتی رفت میدونستم که  غروب برام دعا میکنه......

 راستش امروز روزه بود،تموم آرزوهای قشنگش ماله من بود این غروبی .......

خیلی حس قشنگی میده بهم این همه مهربونیش با خودم.....خیلی حالم عوض شد.....خیلی خوب شدم.....خیلی آروم شدم.....

 

حالام میگم  ممنونم ازت به خاطر بودنت...همراهی هات و مهربونی هات......

 

******

می خوام برم توی پیله....برای یک ماه.....

میخوام پروانه شم اسفند امسال.....

 

کی بود میگفت کاش پروانه که شدیم،پریروز پیلگی مان فراوشمان نشود!!!

 

میخوام توی پیله ام، خودمو نقد کنم... عدد خاطره هام از روزای  آخر زمستون داره میشه بیست و چهار....میخوام تنها باشم یه مدت.....می خوام ببینم توی پرنیان باور من چه چیزهایی غلطه و چه چیزهایی درست؟!!!

 

می خوام پروانه شم.....

 

کی میگه نمیتونم؟!!!!

 

 تا تنیده شدن پیله های من و شکفتن پر  پروازم  سی و دوروز فرصت داریم ......

 

عزیز دلم! می خوام بدونم؛

 تو هم پروانه شدن منو به انتظار می نشینی؟

 

  می خوام  بگم،

*پروانه ات خواهم ماند*

  

-------------------------------------------------------------

پاورقی:

همیشه بهمن که میاد منم یه جوری عوض میشم....انگار تازه یادم میافته که  دارم بزرگ  میشم!!! تازه دلم برای کودکیم پر میکشه.....می خوام یه خونه تکونی حسابی بکنم توی این یه ماه.....حلا که پیلگی من همزمان شده با محرم دردونه ی آفرینش ، از خودش میخوام که دستامو بگیره و نذاره آدرس خونه ی خدا رو اشتباهی برم.....شما هم برام دعا کنید.... یا علی

 

 

 

الهی از نگاهتان پر نکشد ستاره ها

سنگ صبور

|+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:5  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles