خدایا شکرت که اونائی که با شهر من میونه ی خوبی ندارند٬ آدمهای
معلوم الحالی اند.

|
+|
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:54  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|
دلم برای غربت سامرا تنگ شده
میخوام دوباره برم اون پائین و زول بزنم توی ضریح چوبی و توی دلم صداش بزنم و ازش تشکر کنم که اینهمه مظلومیت رو تاب اورده و تا حالا دم نزده
بهش بگم شوما دلتون نمیگیره که کسی به یادتون نیست؟
توی تنهائی چکارمیکنید؟باکی حرف میزنید؟چی میگید؟
ولی ازوقتی که ازکنار جمکران رد میشم دیگه دستمو به سینه نمیگیرم تا مثل بقیه سرمو بندازم پائین و بگم:السلام علیک یا صاحب الزمان
میخوام دیگه دلم برای سامرا و جمکران وعرفات و.... تنگ نشه
میخوام هروقت خواستم باهاش حرف بزنم بی مقدمه برم سر اصل مطلب
مگه آقا فقط تو سامرا و جمکران و عرفاته؟
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:14  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|
مدتیه نتونستم درست و حسابی برم زیارت
ازاونوقت تاحالا کمی افسرده شدم
حس میکنم دارم خودمو فراموش میکنم
کاش میشد همین روزا یه زیارت سیر برم
ایام فاطمیه هم نزدیکه
پارسال کجا امسال کجا!!
یعنی میشه امسال حداقل دوسه شب برم مجلس؟
نیاز دارم بهش
دعاکنید بتونم برم
|
+|
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:40  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|