تصور میکنم توقطارهستم وکنارپنجره ایستادم وبیرون رو نگاه می کنم ،منتظرم تا گنبد طلایی رو ببینم.وقت سحره وخورشید کم کم داره بیرون میاد،يه صدايي ازدور مي شنوم.صدا بيشتر ميشه.سوت قطارهم به صدادراومده وباصداي چرخهاي قطاروريل ادغام شده.همه ازکوپه ها زدن بيرون.همه کنارپنجره بيرون رو نگاه ميکنند.
صداي واصح ترميشه.صداي بال زدن کبوتراس.
حس ميکني؟
......
تودل یه مزرعه یه کلاغ رو سیا
هوایی شده بره پابوس امام رضا
اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراس
آخه من کجا برم یه کلاغ که روسیاس
من که توی سیاها ازهمه روسیا ترم
میون اون کبوترا باچه رویی بپرم
توهمین فکرابودش، کلاغ عاشقمون
یه دلش میگفت برو،یه دلش میگفت بمون
که یهوصدایی گفت تونترس وراهی شو
به سیاهی فکرنکن، تویه زائری برو