دنیای عجیبی داریم یا آدمای عجیب تر.فکر می کنیم همیشه همینطوری که هستیم می مونیم.یا اینکه پیشرفت می کنیم.هرروزبایدبهترازدیروزباشم.
اصلابه آینده فکر نمی کنیم اگرهم فکر کنیم به بلندی هاش نگاه میکنیم.
دومردویک زن رو دیدم که دورمادرشون جمع شده بود.مادرکهنسالی که ازپیری زیادنمی تونست ازجاش بلند شه.
پسراش دستاشو گرفتند ویکی ازاونا مادرشو بقل کردوبا خودش برد.
یه روزی این مردتوبقل همین مادربود،الان مادرتوبقل بچه.
اینو که دیدم یادجریانی افتادم.سالهای پیش که جنازه شهیدارو آورده بودندویه مشت استخوانی بیشتر نبودمادری برای وداع با پسرش رفته بالای سرتابوت .جنازه بچه شو بقل گرفته بود وگریه میکرد.
بااون لهجه آذریش بلندمی گفت:یادته وقتی بچه بودی وگریه می کردی من برات لالائی می خوندم حالا من دارم گریه میکنم ، پاشو برام لالائی بخون.