تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
دستم را بگیر
خدايا من خجلم درپيشگاهت که خودم را آدم مي دانم همنام کفار.
من شرمنده ام ازاينکه ازهمنوعانم افرادي ستمگر و ظالم به وجودآمده است.
خودرادربرابرت شرمسارمي بينم که درعالمي هستم که عمرها،ابوبکرهاوعثمان ها خلق شده اند.
خودراسرافکنده مي پندارم که درملکي پا نهاده ام که شمرومعاويه و يزيد نفس کشيده اند.
به درگاهت توبه ميکنم که ازمخلوقاتي هستم که ابن ملجم ها راپرورش داده.
مرا عفوفرما که اگر تروخشک باهم بسوزندمن هم درزمره کفارباشم.
چه خوب بود لااقل سگي بودم وبه اين افتخارمي کردم که ازنسل آنها نيستم.
اينها فلسفه خلقت را به بازي گرفته اند.
من که مخلوق توام دلت مي آيد درآتشت بسوزم؟
تو که خالق مني ازسوختن من چه نصيبت مي شود؟
دستم را بگير والاتر از مادري که فرزند عقب مانده اش را دربرمي گيرد.
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 19:43  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles