تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
صف ملاقات مولا

یکی ازدوستان صبح زنگ زدوپیشنهادکردنمازظهررابه امامت آیت الله بهجت بخوانیم.من هم قبول کردم .توفیقی اجباری نصیب من شد.ظهربه مسجد"خانم" درگذرخان رفتیم.خیلی شلوغ بود.همه جاپربودوبه سختی توانستیم یه جایی برای خودمان پیداکنیم.اذان گفته شد.همه منتظرآمدن ایشان بودند.

به محض ورود همه ازجابرخواستندوهمه چشمها به یک سو خیره شد.

نمازکه تمام شد هرکس سریع مهروکفشهایش رابرمی داشت وبه سرعت به سوی درخروجی می دوید.مسیر خروج ایشان ازانبوه جمعیت مجالی به آدم نمی دادکه که جایش رادرست کند.

همه نگاهها به دربود.همه دوربینهاآماده بودند.من ودوستم به طرف محراب رفتیم تاایشان را ازنزدیک ببینیم.

همه سرپا ایستاده بودند.ومنتظر نگاهی ازآیت الله بهجت که به سوی آنها بیفتد.

یکی ازمسولین باصدای بلندهمه را به نشستن دعوت کردتا آقای بهجت بتوانند همه را ببینند.

آن جمعیت ازپیروجوان تازن ومرد که درمسیر خروجی بودندمنتظر نگاهی ازسوی ایشان بودند.

آقای بهجت به جمعیت می نگریستند.تک تک آنها را به نگاه خود میهمان میکردند.

همه التماس دعا میگفتندولی کسی نمیتوانست با ایشان صحبت کند.

سیدی درآن میان به من گفت:این همه انتظارواشتیاق برای نگاه یک انسان صالح چه دردسری داردوچه صفی بسته شده،آنوقت که مولا صاحب الزمان (ع) تشریف بیاورنددرکجای صف ایستاده ایم یا اصلا ما درصفوف دیدارایشان خواهیم بود.

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 14:51  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles