تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
از راه دوری آمده ام.

دیشب برای دیدن آقایی تصمیم گرفتم سفرکنم.کوله بارم رابستم.

             آنچه داشتم ونداشتم

              راهی شدم.باکاروانی که عازم شهری دوربود.برمحمل شتران ازاین شهربه آن شهرازاین آبادی به آن آبادی.کوهها وصحراهارا می پیمودیم.روزها طول کشید.

به کوفه که رسیدیم رئیس کاروان مرا پیاده کرد وگفت این همن شهری است که میخواستی وبابقیه به راهشان ادامه دادند.

تک وتنهادرشهری غریب کوچه به کوچه به دنبال آن مرد .

به امید رهگذری که راه را به من بنمایاند.

اما کسی درآن شهر سوت وکور نبود.دریغ ازیک نفر که مرا راهنمایی کند.

با کوله بارسنگینی که بردست داشتم بوی خوشی نظرم را جلب نمود.ناخودآگاه به سوی منبع رایحه به راه افتادم.تابه یک خانه محقررسیدم.

پشت دیوارگلی ودرچوبی خانه ایستادم.انگارکسی میگفت این خانه همان مرد است.

هرچه صدا زدم کسی دررابازنکرد.باخودترانه ها خواندم.مدح ها سرودم.

به مولا گفتم :آنقدردرمیزنم تادربه رویم واکنی.

خیلی منتظرشدم.

با خودگفتم شاید صدایم به اونمیرسد.شایدآقا مشغول کاری است.

ولی هرچه صدایم را بلندتر کردم خبری نشد.

تاسحرایستاده وصدامیزدم.پاهایم دیگرطاقت ایستادن نداشت.

گفتم :آخرتوکه آقای همه ای من ازراه دوری آمده ام.من ازقم آمده ام.قم که میدانی کجاست.همه عاشق تواندازآنجا صدای مارامی شنیدی ولی ازپشت درنمی شنوی؟

توکه با معرفت بودی.دلت می آیدمهمانت راکه ازراه دوری با زحمت زیاد برای دیدن تو آمده دست خالی برگردانی؟

نه انگارکسی درخانه نبود چون این آقایی که من میشناسم مهمان نوازست.

لااقل اگرمن بدم می آید دم در مرا جواب کند.

رسم است که درمیزنند مرد دررابازمیکند.مگر این خانه مرد ندارد؟

بله ،دراین خانه مردی نبود.مردخانه سالها پیش برای ادای نمازبه مسجد رفته بودکه با شمشیری برفرق سرش اوراشهید کردند.

زنی هم نیست که ازپشت درجواب دهد.

مادراین خانه درمدینه پشت درجان داده بود.

فرزندان خانه هم بعدازپدردیگرنماندند وآواره شهرهای دیگرشدند.

این خانه خالی بود .

خانواده ای که هرکدام دریک جابه کینه کافران ازپدرشان کشته شده بودند.

|+| نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 0:53  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles