تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
دلم جا مونده

چندروزی دلنوشته ای نداشتم.

آخه دلم پیشم نبود.هفته پیش دلمو توکوچه های کوفه جا گذاشتم.

دلنوشته هام برای موقعی بود که دلتنگ بودم.الان که دلی واسم نموده.

خیلی تو اون کوچه ها گشتم ودویدم.

ساعت صفر جمعه هم چندبارصداش زدم.توهوای سردوخشک شهرقدم می زدم.

چندبار ازهوش رفتم. نمی دونم چطورهوش خودراازدست نمی دادند آنهایی که ازنزدیک محبوبشان رو می دیدند.

الان سخت به شانه هایی برای گریه کردن نیازدارم.

دستانی گرم که برپیشانی تب گرفته ام بشینه.

حس میکنم به تنهایی نمی تونم این راه را برم.کم میارم.باید یکی باشه که منو به هوش بیاره.

کم کم دارم ازسکوت این شهر،ازتاریکی شبهاش می ترسم.

یکی باید پیشم باشه تامنو دلداری بده.

کاش دلم جا نمی موند،لااقل می تونستم بنویسم.

 

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 22:25  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles