روز تولد امسا ل من يه فرق بزرگي داشت كه حتي دركودكي هم تو جشن تولدم نديده بودم.
هرسال كه شب تولدم مي شد خيلي خوشحال بودم لحظه شماري ميكردم كه فردابشه وصبح كه چشامو بازميكنم خودموپشت ميز وكناريه كيك تولد بزرگ ببينم وشمعهايي كه براي فوت كردنشون منتظر من بودند.
صبح روزچهاردهم دي ماه مامانم داداش بزرگمو ميفرستاد بيرون.ميپرسيدم كجا ميري من هم باهات ميام.ولي هرچي اصرارميكردم قبول نمي كردندنميدونستم چرا؟چون هردفعه كه ميگفتم من هم ميام داداشم منو با خودش ميبرد.
يه كم برام عجيب بودناراحت ميشدم كه چرا منو باخودش نبرده بعضي موقع ها هم گريه ميكردم.
ولي وقتي برميگشت ميديدم يه جعبه بزرگ خيلي قشنگ كه دورش رمان بسته شده دست داداشمه وچندتا شمع واون وقت بود كه ميفهميدم امروز روز تولدمه.
خيلي ذوق ميكردم.خيلي
وقتي شمع هارو فوت ميكردم حس ميكردم كه يه سال بزرگتر شدم.با خودم ميگفتم اگه 25 سالم بشه چطوري 25 تا شمعو فوت كنم؟
اون موقع كجا وكي برام جشن ميگيره وكي بهم كادو ميده.
كادوي اون موقع ما يه دستكش زمستوني بوديه دستكش چرمي كه وقتي دستم ميكردم حس غرور بهم دست ميداد.
اون كيك تولد كه با ژله و چندتادونه انارتزئين شده بودمنتظر من بود كه اول خامه هاشو بخورم وبقيه اش روبزارم براي بعد.هنوزشکل جعبه شو یادم هست.
اون سال شايد آخرين جشن تولدمن بود.آخه من ديگه بزرگ شده بودم ولي خيلي دوست داشتم هرسال برام جشن تولد ميگرفتند.چون من بچه آخر بودم.
جشن تولد اون موقع من پيش مامان و داداشام بود وكسي نبود بهم تبريك بگه.
ولي امسال خيلي ها به من كادو دادند. يكي دلشو به من كادوداد.شب تولدم هم يكي بود حرف دلمو بشنوه.
امسال اولين جشن تولد من بود كه ازتنهايي دراومده بودم.