شب است.
دشت و دمن بیدارند.
آسمان تبدار است.
سکوت حکمفرماست.
.
.
.
شب در حال تمام شدن است.
پرنده ای سکوت شب را می شکند.
فریاد می زند.
فریادی جانگداز….!!
چه صدای سهمگین و چه آوای دلگیری!!!
پرنده از تنهایی بیزار است،وجودش سراسر رنج است.
از روزها دلخور است،امیدش در روزها مرده است.
پرنده با شب عروسی کرده است.
کاش شب بتواند در دل پرنده،بذر امید بکارد تا هزاران امید دیگر،درو کند.
خدایا در دل این شب سیاه و ظلمانی، از تمام ناامیدی ها و نا کامی ها،از تمام رفتن ها و نرسیدن ها،از افتادن در مرداب ها،از غرق شدن در آمال ها،از تمام شکست ها،تلخی ها و بدی ها به تو پناه می برم.
بار الها،
یاریم کن که شبانه هایم" عاشقانه " باشد و عاشقانه هایم"جاودانه ".
مگذار که نومیدی در دلم ریشه بدواند و احساس کنم که شبیه پرنده ی قصه،تنها و سرگردان رها شده ام.
بگذار اشکهایم از زلال ملکوتت سرشار باشد و واژه هایم معنای عاطفه و مهربانی.
مولای من،
دستهایم را رو به آسمانت،دراز می کنم …..دستهایم را بگیر که سخت تشنه ی مهربانی هایت هستم.