يك نفر صاحب مرغ عشقي بوديك روز صاحب مرغ عشق عصباني پرنده را در دست مي گيره وبال و پرش را ميچينه واورابه قفسي مياندازه وپارچه اي سياه بر روي قفس ميكشه پرنده ديگه جزسياهي هيچ روزنه نوري را نميبيند مرغ عشق دليل قفس را نميفهميد .او بارها صاحبش را صدا زد اما دريغ از جواب او براي هميشه رفته بود حالا مرغ عشق مانده بود و يك قفس................تنها چاره پرنده شكستن قفس بود.او شروع به تلاش وتقلا كرد خود را به در وديوار قفس كوباند اما ميله هاي قفس محكم بودند. او صداهاي زيادي را از بيرون قفس مي شنيد اما هر چقدر فرياد ميزد كسي براي كمك نمي امد هر از گاهي صدايي به ا و نزديك ميشد اما جز سخن گفتن كاري براي پرنده نمي كرد او از همه اين عابران وصداها نااميد شد.انگار قرار بود مرغ عشق براي هميشه دران قفس بماند.شكستن قفس براي پرنده جز ارزوهايش شده بود.او به تلا شهايش ادامه داد اما فقط هر لحظه زخمي تر ميشد.او هر چه بيشتر تلاش ميكرد بيشترزخم برمي داشت .قفس شكستني نبودتنها او بود كه مي شكست حالا.تنها اميد او خدايش بود.پرنده بارها زخم هايش رافرياد كشيد اماهيچ جوابي نشنيد...........اوكم كم از خدايش هم نا اميد شد. حالا او تنهايي را با تمام وجود حس مي كردچراكه خداهم صداي او رانشنيده بود.به درو ديوار قفس زدن هيچ جاي سالمي دربدنش نگذاشته بود.پرنده ديگر تواني براي ادامه ندا شت دليلي هم براي ادامه نمي ديد.......دردامانش رابريده بود اما درد پرنده از زخمهاي روي بدنش نبود.......... درد مرغ عشق دردتنهايي و بي كسي بود.اينكه خدا هم اورا رها كرده دردش را بيشترو بيشترمي كرد.حالا تنها اميدش نااميد شده بود.اين احساس اورا هر لحظه به پايان نزديكتر ميكرد.صداهاي بيرون قفس بيشتر وبيشتر ميشد اماهيچ كس ناله هاي پرنده را نمي شنيد وقتي خدا صداي او را نشنيده بودديگران..............حالااوتنها به مرگ مي انديشيد مرغ عشق ارام و ساكت كف قفس افتاده بود.همه او را مرده فرض مي كردند.اوثانيه ها را به شماره نشسته بود تامرگ به زندگي او پايان دهد. او دراين مدت بارها زندگيش را مرور كرداو چه كرده بود كه حالابايد اين چنين مجازات ميشد......... اوسعي كرد كه به خود اميد دهدبارها به خود گفت كه خدا تورا تنها نگذاشته......اما نه انگار خدا هم اورا فراموش كرده
بود.مرغ عشق چشمانش را ارام ارام بست وفقط به نفسهايش گوش سپرد او منتظر اخرين نفس بوداوتپشهاي قلبش را مي شمارد يك دو سه ..............وشايد اين اخرين باشد.لحظه ها به كندي مي گذشت.اما به نا گاه معجزه اي رخ داد پرده از روي قفس برداشته شدو نور همهجا را فرا گرفت در قفس هم باز شده بود.مرغ عشق احساس كرد خواب ميبيند.صداي غريبه اي توجهش را جلب كردولي پرنده حتي نمي توانست سرش را برگرداند .غريبه بارها اورا صدازد .اما پرنده نه مي توانست جوابي بدهدو نه ديگر دليلي براي جواب داشت.ديگر ارزوي پرنده شكستن قفس نبود.ديگربراي مرغ عشق قفس سخت نبود.قفس پرنده تنهايي اش بودبي كسي اش بود.اما غريبه خيال رفتن نداشت.انگار ما مور شده بودتا مرغ عشق را نجات دهد.غريبه پرنده را به دست گرفت واو را به اسمان پرتاب كرد.مرغ عشق بي بال وپروزخمي وخسته كه احساس مي كردخدا هم او راتنها گذاشته وتنها مرگ را ميديد وبس ............به يك باره خود را در حال پرواز ديد.انگار مرغ عشق اشتباه كرده بودخدا ناله هاي اورا شنيده بودودر لحظه اي كه ديگر هيچ اميدي نداشت به ارزويش رسيد. اوحالا در اسمان پرواز ميكند مرغ عشق هنوز هم تنهاست اما حالاخودش هست واسمان وخدايي كه عاشقانه مي پرستدش حالا زندگي يعني عشق وعشق وعشق.......................................................مرغ عشق هيچ گاه ان غريبه را فراموش نكرد ونخواهد كرد.اگر چه هيچ گاه فكر نمي كردغريبه اي كه اصلا نمي شناخت باعث رهايي وازادي او شود
|
+|
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 7:33  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|