همه تو شور و حال عجيبي بودند.هرکي به يه طرف مي دويد،داشت وسايلشو مرتب ميکرد وبه سروضع خودش ميرسيد.دل تو دل کسي نبود.همه منتظر بودند.
هرکي کاري ازدستش بر مي اومد انجام ميداد.يکي که خطش خوب بود تو يه کاغذبزرگ با ماژيک خيرمقدم مي نوشت،يکي حياط مسجدو آب وجارو ميکرد،يکي فرشاي شبستان جارو ميکرد،..
لحظه موعود رسيد،همه به طرف درهجوم اوردند
آقا با گامهاي آرومش به تک تک شبستانها سرزدند به همه معتکفين نظرکردند
پسرک تو جمعيت نبود،شايد خبرنداشت که قراره امروز يکي بهشون سربزنه
وقتي رسيدکه آقا رفته بود
آه بلندي کشيد
ولي دير نشده بود،يکي تو گوشش گفت بدو شايد بتوني تو راه ببينيشون.
معطلش نکرد،به طرف درب خروجي دويد.
ولي وقتي رسيد دررا بسته بودند.
خودش را به روي درپرت کرد وبا بغض واشک صداش کرد.
ناگهان درباز شد ،حياط بزرگي را ديد که دروسطش يک حوض بودوازآن ميان آقا را ديد که به اطرافيان ميگويد:بگذاريد بيايد وخواسته اش را بگويد.
پسرک سرشارازشادي شدوبه سرعت به طرف آقا دويدوخودش را دربقل ايشان انداخت.
گرماي دستي را برسرش احساس کردکه هيچ چيزجز آن نميتوانست آرامش کند.
پرسيد :چه ميخواهي؟
پسرک آن لحظه فقط يک خواسته به ذهنش خطورکردوگفت :حج ميخواهم.
آقا فرمود:کعبه اصلي دردل توست وبايد آدم شوي.
اين جمله کوتاه هنوزدرگوش پسرک نجواميکند.
|
+|
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 14:57  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|