"حرفایی که وقتی نا امید می شم به خدا می گم...به خدایی که اون بالا نشسته...همون خدایی که منومی بینه ولی دوست داره که من خودمو بهش نشون بدم مثل یه پدر مهربون که دوست داره دخترش خودشو براش لوس کنه...همون خدایی که عشق میکنه که من بهش بگم..من فقط تو رو دارم...من دوست دارم،پس قسمت می دم به دوستی مون که دستم و بگیر وتنهام نزار...همون خدایی که با تموم مهربونی هاش دوست داره که من گریه کنم وبا ضجه صداش کنم...بهش التماس کنم...همون خدایی که با تمام دانایی اش دوست داره که نیازهام رو به زبون بیارم اونم نه یک بار صد ها بار...خدایی که می دونم اگه هر لحظه صد بار ازش یه چیزی رو بخوام بازم به حرفم گوش می ده...همون خدایی که هر لحظه می شه صداش کرد واونم هر بار با بهترین و شیرین ترین لحن جوابت رو می ده ...من دوستش دارم به خاطر رحمان ورحیم بودنش...به خاطر ستار بودنش...ولی از همه بیشتر به خاطر شدید العقاب بو دنش...چون یا دم می ندازه که در عین مهربون بودن د وستم داره و میخواد منو بسازه...همون جوری که درسته...همون جوری که صلاح می دونه....برام عجیبه ودوست داشتنی...من اینجوری خدا مو بیشتر دوست دارم...خدایی که هر لحظه پیشمه ولی من بازم دلم براش تنگ میشه...من هیچ وقت نمی گم دستمو بگیر...نه به این دلیل که هیچ وقت دستمو ول نمی کنه...برای این که همیشه دوست دارم توی قلبش باشم یا حداقل اینکه توی بغلش باشم...دوست دارم گرمی نفس هاش گرمم کنه...همیشه پیشمه ولی من...من نه خدام ونه بنده خوب اون ...فقط یه بنده معمولی که گاهی هم اسمم جزء بدهاست...و اون با همه مهربونی هاش سعی می کنه که اسمم رو پاک کنه یا بزاره به حساب شیطنت....منم مثل خیلی از آدم ها از امتحان بدم میاد..شبای امتحان تا صبح بیدارم..همش با خودم فکر می کنم اگه فردا تو برگه نتونم تمام دونسته هام رو بنویسم...دونسته هایی که مدیون یه استاده...چه جوری توی چشماش نگاه کنم...ولی وقتی اون امتحانم می کنه خوشحالم می دونم که هنوز دوستم داره...هنوز براش مهمم...هنوز اونجا روبروی من ایستاده...همه حواسش پیش منه...هنوزم سوگلی اونم ومی تونم با بودنش کلی حس قشنگ بسازم...می تونم بهش تکیه کنم...راحت گریه کنم ومطمئن باشم که اونقدر دوستم داره که صبر می کنه تا دوباره جون بگیرم...زخمهام رو تیمار می کنه وبرام اشک می ریزه...توی اون لحظه خدا با تمام عظمتش مال منه...می دونم که اگه تا آخر دنیا هم اشتباه کنم پا به پام میاد ومنتظر می مونه...مثل یه معلم که منتظر یه فرصت می گرده تا آروم دستش رو روی جواب غلط بزاره...آره من عاشق همون لحظه ام که آروم انگشتاش رو احساسم می کشه وراه رو نشونم می ده..می دونی یه جایی خوندم :آه نام دیگر خداست....این جمله رو خیلی دوست دارم...منم بیشتر وقت ها این طوری صداش میکنم....بعضی وقتا که دلم بهونشو می گیره صداش می زنم....و وقتی جوابم رو میده بهش میگم...دلم برات تنگ شده...می خواستم بازم یادم بیاد که در اوج امید ونا امیدی فقط تو رو دارم....می خواستم بهت بگم ...توی این دنیای شلوغ با این همه آدمهای جور واجور یه کوچولويي هست که وقتی اسم تو به زبون میاد یه دنیا ذوق میکنه...یه کوچولويي که عاشق آزمون های توست...یه تنها که تمام تنهاییش نبود تو...وقتی یادت می ره اون هم دل داره واون دل هر چه قدر هم شکننده باشه بازم دوست داره که برای تو بشکنه....و هزار تا حرف دیگه
احمد تو هم صداش کن..نمی خوام نا امید باشی...می دونی که خدا همه ی بنده هاش رو دوست داره...به خصوص اونایی که دلشون شکستس...می دونی که اگه بهش بگی بریدم...دیگه توانش رو ندارم خودش کمکت می کنه...خودش هوا تو داره...خودش مثل یه مادر مهربون بغلت می کنه واز پله های اون نردبون با خودش می بره...یه جای قشنگ ورویایی که فقط مخصوص تو...فقط بهش اعتماد کن...برعکس داستان اون کوهنورد...که اعتماد نکرد...با هاش صادق باش مثل خودش با تو...بهش بگو که دوستش داری...بهش اعتماد داری...حتی اگه نمود این عشق این امتحانها باشه...خودش پیشته...مطمئن باش...یادت باشه معلمها هیچ وقت پشت یه شاگرد خوب رو خالی نمی کنن...حتی اگه بدونن اون شاگرد بازی گوش شب قبل درس نخونده...صداش کن ...می دونم که منتظر صدای توست."
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 15:9  توسط دلنوشته وسنگ صبور
|