تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
حسین جان،ممنون که منو بدهکارخودت کردي
نمیدونم چه جوری باید تشکرکنم ازش
چکارکنم که بدونه قدرلحظات پاکی رو که بهم تقدیم کرده میدونم
باچه زبونی قدردان رحمت های بی شمارش باشم
اینکه اجازه داد اسمشو به زبون بیارم٫ رخصت داد درمجالسی که مادرش حضورداره ونظاره گره پا بزارم
منو قابل دونست که اسم خودمو عاشق بزارم
منو همصحبت با دوستدارانش قرارداد٫وافتخاردوست داشتن دوستدارانش رو به من داد
کسی رو برام فرستاد که ازنزدیک راهنمای من باشه٬کسی که وقتی بهش نگاه کنم یادش بیفتم
حسین جان
وقتی به چندماه قبلم فکرمیکنم٬وقتی به روزهایی که برمن گذشته بود نگاه میکنم٬میبینم که درلحظه لحظه زندگیم حضورداشتی ومراقب گامها ونفسهام بودی
اونقدرباظرافت منو جلو اوردی که این کارفقط ازعهده خودت بر می اومد وبس 
 تو کشتی نجاتی و راه را خوب بلدی
|+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:5  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles