امشب خیلی دلم تنگه
نمیدونم چرا
احساس میکنم گم کرده ای دارم
چندوقتیه نتونستم بنویسم
نمیدونم چرا مولا به من اجازه نداده ازش بنویسم
شب که ازحرم برمیگردم توی راه سرشارازعشقش هستم
ازخود بی خودم
ولی همین که میام سر نوشتن هرچی برلبم بود به قلم نمیاد
مدتیه قلم ازم فراریه
دلنوشته بودم، شدم دلگویه
حرف دلمو نمیتونم مثل قبل خوب بنویسم ، یکی باید بیاد بشینه پای حرفام وببینه چی دارم برای گفتن
یادش بخیر لحظات ناب عاشقی شبهای جمعه رو که با چه حالی مینوشتم
زمزمه های دم غروب جمعه رو
آخ
چی میشه بازم یه گوشه چشمی به من کنه تابنویسم
دلم برای نوشتم تنگ نشده
دلم امشب برای اون لحظه ای تنگ شده که سرمو گذاشته بودم روی پای صاحبم ودرخونه ش رو بادست میکوبیدم
اون کوچه پس کوچه های کوفه ای که به دنبالش میدویدم
بیائید امشب همه باهم دسته جمعی بریم توی اون حال وهوا
بریم درخونه علی وفاطمه وبلندبلندصداشون کنیم
اونقدرصداشون کنیم تا ازپنجره خونه شون ببینیم که دارن نگامون میکنند
امشب دلم تنگ شده برم مهمون سفره مولاوخانمش باشم
بشینم سرسفره شون و نان جوئی مهمونم کنند
نونی رو بخورم که خانم بادستاس آردشو درست کرده
آخ چه مزه ای داره این نون
ماه رجبه
نمیدونم وقتی رجب میشه حال وهوای دلای عاشق ما عوض میشه
یه جورائی منتظر جواب هستیم
جوابی که ازدوست قراره به ما برسه