تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
به خدا اعتماد کن

حاج آقای دانشمندراباید بشناسیدیااسمشان راشنیده باشید.ایشان خطیبی توانادراصفهان هستندکه البته درشهرهای مختلفی هم برنامه داشته اند.لحن ایشان شباهت زیادی به مرحوم کافی دارد.

روزی پای منبرایشان بودم داستان جالبی را تعریف کردند که مضمون آن رافقط به خاطردارم وسعی میکنم بتوانم حق مطلب رااداکنم.

روزی یک عده کوهنوردبرای فتح قله ای به یکی ازارتفاعات می روند،هوابسیارسردبود.برف ویخ دیواره هاراپوشانده بود ناگهان پای یکی ازآنهالیز میخورد وسقوط میکندولی طناب اوبه قطعه سنگی گیرمیکندومانع برخوردش به زمین میشود.اوآن بالا آویزان می ماند.

مردخیلی میترسد هرچه فریاد میزندکسی صدای اورانمی شنود نمیداند چه کند.هواتاریک شده بود وهیچ جا دیده نمیشدفقط صدای زوزه بادشنیده  میشد.هواهمچنان سردتر میشد.

یادش افتادخدایی دارد.شروع میکند به حرف زدن باخدا.

خدایا منو نجات بده .قول میدم هرچی بگی گوش کنم دیگه گناه نمیکنم توبه میکنم...

خداهم گفت باشه من تورونجات میدم وتوهم باید بنده خوبی باشی.حالا کاری که میگم بکن وطنابت بالای سرت راپاره کن.

مردتعجب کردوگفت پاره کنم؟اگه پاره کنم که میخورم زمین وکشته میشم.من ازتو کمک خواستم.

خداهم گفت تنهاراه برای نجات توهمین است.اگرمیخواهی زنده بمانی این کاررابکن.من میروم واگرتصمیمت راگرفتی من را خبرکن.

مردماند وتصمیم برای نجات خودش.فکر کرداگرطناب راپاره کنم کشته میشوم واگرپاره نکنم ازسرما میمیرم...

 

هفته بعدروزنامه هاتیترزدند:

کوهنوردی به علت سرمای شدیددرارتفاع یک متری اززمین جان باخت.

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 9:47  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles