تبليغاتX
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
دلنوشته هايي براي تنهايي خودم
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
خيلي آقايي

وقتی عاشق میشی هی خودتو به این در واون در میزنی تا ببینیش.وقتی راه میری اصلا نگات جلوی پات نیست همش تو فکرشی .یه آدم به شمایل اون ازدور میبینی قلبت شروع میکنه به زدن.فکر میکنی خودشه.

یااصلا خودش هم باشه وقتی ضربان قلبت کندشد دیگه اون حس قبلی رو نداری.فکر میکنی انگار نه انگار که چندلحظه پیش داشتی خودتو براش می کشتی.یه حس تازه ای بهت دست میده.

معشوقت برات عادی میشه.که خیلی وقته اونو داری.

حالا خوبه که ازپیشت بره وببینی دوباره اون حس قبلی میاد سراغت.ولی یه کم قوی تره.

تو دوباره عاشق شدی .عاشق تر شدی.این دفعه دیگه فرق میکنه با دفعه قبلی.دوست داری دوباره بری پیشش.چون فکر میکنی این دفعه سعی میکنی حداقل بهش بگی دوسش داری.دفعه پیش که انگار خواب بودی.

ثانیه هارو میشماری میگی کاش اون دفعه که دیدمش بهش میگفتم.خودتوسرزنش میکنی شاید ازخودت هم بدت بیاد وبیزاربشی که چرااینطوری شد.

حسین جان منکه دفعه پیش خواب بودم.یااصلا نمیدونستم عاشقتم.حالاکه دیدمت فهمیدم چه بهشتی روازدست دادم.من دفعه قبل توروندیده بودم .ندیده عاشقت بودم حالا که دیدمت میتونم عاشق نشم.

هرشب دلم پرمیکشه تو صحن وسرات.دلم تنگه برای شبای کربلات.قدم زدن زیربارون تو بلواربین الحرمینت.

میشه بگیه چرااونایی که خودشون برات میکشن،محرما به سروصورتشون ميزنن وقتي ميان کربلا يه حال عجيبي بهشون دست ميده.فکر ميکنند بچه اندوبقل مادرشون.يک کيف وحظي مي برن.مگه کربلا محل دردوبلا نيست؟

آره درسته هرچي غم بود زينيب با خودش برد.

یادتونه اون شب که رسیدم کربلا ناخودآگاه رفتم حرم برادرت وگفتم:السلام علیک یااباعبدالله؟من تادیروز فکر میکردم چرااون اشتباه راکردم.ولی حالا فهمیدم هرکی میاد کربلا برای خدمت رسیدن باید ازعباس اجازه بگیره.

حسین جان،من دلم تنگ شده برای نمازخوندن کنارمنبر پدرت.برای آب خوردن ازچاه خانه مادرت.

من بی اجازه رفتم تو اتاقتون.راضی هستید؟من شرمنده ام که بی اجازه واردخانه ای شدم که فلک نورش راازآنجا میگیرد.

منو میبخشید که راه رفتم اونجایی که پدرومادرت قدم گذاشته بودند؟که چشمای گناهکارم به محل غسل پدرتون افتاد؟

 

|+| نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 16:8  توسط دلنوشته وسنگ صبور  | 


  RSS 

 
business articles